تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


تو تمام شمعدانی ها را بوسیده ای...  

 
بعد از خداحافظیمان
تمام بودنت
خلاصه می شود در یادگاری های سرخ غنچه لبهایت
توهستی؛
روی سینه پیراهن سپیدم،
لبه فنجان قهوه،
گوشه قاب عکس،
روی آینه ، همانجایی که تصویر مرا در پشت سرت دیدی،
و هزار جای دیگر دنیای من
بعد از تو دیگر هیچ سرخی برای من زیبا نیست
پس چرا شمعداني ها هنوز زیبا به نظر می رسند؟
نکند قبل از رفتنت تمام شمعداني ها را بوسیده ای......

ادامه مطلب  

گلدسته های فیروزه ای مسجد  

آرام...آرام...صدای نیلی أذان از گلدسته های فیروزه ای مسجد...و از کوچه پس کوچه ها،و از عمق خسته ی دیوارهای کاه گلی کوچه باغ های انار،عبور می کند...و رخسار آفتاب گردانی ها را می نوازد،و گوارای وجود سبز آویشن دشت ها می شود...و اینک زیر آلاچیق یاقوتی های کلبه ی شمعداني ها،کنار شب بوهای باغچه،بوی عطر چای دارچین و چای زنجبیل پیچیده است...و کنار گلهای سرخ چادرنمازم،و کنار دامان سبز شب بوهای باغچه ی حیاط‌‌ شمعداني ها...دست های سبز نرگسی های‌‌ باغچه ی حی

ادامه مطلب  

دوشنبه  

او مهربان بود  ؛ روی خدا را هشت شب میبوسید . برایش غم هایش را بسط نمیداد .خدا هر شب می امد ؛ جا نماز ترمه دوزش را میبوسید ب شمع دانی ها میگفت ؛ صاحبشان ادم وفاداری ست و زیر قولهایش نمیزند . دیشب وقتی میخواست جانمازش را ببندد تا بگذاردش روی میز کنار گلدان هایش ؛ سرفه اش گرفت . ب شمعداني ها قول داد ؛ خون ریخته شده روی جا نماز را  خودش پاک کند . قرص هایش از دستش افتادند  . لیوان ابش کف اشپزخانه شکسته شد .او یادش رفت جا نماز را خودش بشوید . ب شمعداني ها ب

ادامه مطلب  

وقتی از خوشی های کودکانه حرف میزنم، از چه حرف میزنم!  

گلدان های صورتی و آبی جدید لب پنجره ام، گل سر گربه ای سورمه ای، ش میم وقتی برایم ماجراهای دانشگاه را تعریف میکند، ش میم وقتی ناگهانی قرار های دیدار میگذاریم، دفتربرنامه ریزی تازه ام، با جلدی که لوگوی بتمن دارد، با مربع هایی که باید با پنج رنگ، رنگ کنم،نقاشی بچه دایناسوری که روی پارچه کشیده ام،ساعت تازه ام، آقاترسناکه که گفتم آمده خواستگاری خانوم بهارنارنج.موهایم که مثل نی نی های یک ساله، جلوی سرم کش بسته ام که شکل فواره شد. گل گلی های باران

ادامه مطلب  

 

امشب تمام عاشقان رادست بسر کن
عزیزم امشب را بامن سحر کن
بشکن سر من کاسه ها و کوزه ها را
کج کن کلاه ،دستی بزن،  مطرب خبر کن
گلهای شمعداني همه شکل تو هستند
رنگین کمان را بر سر زلف تو بستند
تا طاق ابروی بت من تا به تا شد
دُردی کشان پیمانه هاشان را شکستند
یک چکه ماه افتاده بر یاد تو و وقت سحر.......
این خانه لبریز تو شد شیرین بیان حلوای تر...........
تو میر عشقی عاشقان بسیار داری
پیغمبری با جان عاشق کار داری
امشب تمام عاشقان رادست بسر کن
یک امشبی با من بمان

ادامه مطلب  

موعود سبزه ها  

جمعه که می‌آید...دلم برای نرگسی های باغچه ی‌ حیاط تنهایی ام می تراود،موعود سبزه ها...بیا که بهار تویی و عطر انتظار،سراسر وسعت آبی چشمهای شمعداني ها را فراگرفته است،آقای نرگسی ها...ای کاش ابریشمی سپید دستهایت،بر وسعت سجاده سبزت برایمان دعا کند...یا مولانا یا صاحب الزمان(عج)... 

ادامه مطلب  

 

امشب همه چیز ، خاصیت دیگری به خود گرفته بودند... همه تاریک بودند و سگرمه هایشان در هم فرو رفته بود... امشب بوی بدی در اتاقم پیچید... حس میکردم گل های شمعداني ام سیاه شده اند... حس میکردم شب تا عمق وجوده گچ های سفید اتاقم فرو رفته اند... حتی سرخیه آتش بخاری هم به سیاهی میزد... صدای خس خس سازم تار تار گوشت های تنم را ریش ریش میکرد... مدام چند خط کتابم با صدایی از یک غریبه بلند بلند خوانده میشدند... اما... با همه ی این ها... من،زیر لحاف دو نفره ام مزه ی صبح تو ر

ادامه مطلب  

درخت کاج  

ارسنجانا...باز از پشت قله های برفی ات،پاییزت از راه رسید و بوی یار دبستانی و مشق های شب های گرسنگی و سوزناک کنار اجاق هیزمی کلبه ی سادگی ها و یاد چکمه های کوچک قهوه ای رنگم،کنار پنجره های مه آلود استشمام می شود و دانه های سپید برف روی گلدانهای حیاط شمعداني ها،روی درخت کاج،و روی دیوارهای کاه گلی خیس باران خورده ی کوچه پس کوچه باغ های انار آرمیده است و صدای قار قار کلاغ ها در آبی آسمانت پیچیده است،و دستهای سرد من باز میان وسعت سپید و تاریک این دش

ادامه مطلب  

آغوش نیلوفرانه ات  

و اینک می روم...برای همیشه،و آرام از کنار عطوفت دستهایت،عبور می کنم،می روم و تو را به خدای شکوفه های بهاری می سپارم،امسال بهار خزانم،آراسته از عطر حضور تو شد،می روم چون نگاه مظلومانه ی ملتمسم و گونه های خیسم،لایق نوازش دستهای مهربانت نبودند،وقتی کنار خاطر تنهایم بودی،خیالم در وسعت سپید ابریشمی تنت، آرام می گرفت،اما آغوش نیلوفرانه ات،جای مریمی ها بود،و من دوباره کنار نرگسی های باغچه ی حیاط تنهایی ام،در انتظار دستهای سبز موعود اقاقی ها خو

ادامه مطلب  

گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.  

M36- گوش کن ، دورترین مرغ جهان می خواند.
شب سلیس است، و یکدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترین شاخه فصل ، ماه را می شنوند.
پلکان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسیم ،
گوش کن ، جاده صدا می زند از دور قدم های ترا.
چشم تو زینت تاریکی نیست.
پلک ها را بتکان ، کفش به پا کن ، و بیا.
و بیا تا جایی ، که پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روی کلوخی بنشیند با تو
و مزامیر شب اندام ترا، مثل یک قطعه آواز به خود جذب کنند.
پارسایی است در آنجا که ترا خواهد گفت :


ادامه مطلب  

39  

من رو به تو ، تو رو به من ، رو به خزانی تماماً بن بست
چشم هایی که از هذیان گویه های شب عقده می‌بست
 
خواب می دیدم هر روز آشوب آینده ام را
در کوری گریستن و پوزخند های ساینده ام را
 
تسلسل دست هایم رو به دکمه های پیراهنت را
در عین رفتن ، ماندن و در عین ماندن رفتنت را
 
پاییز و هراس تبدار قدم زدن با خودی که ناآشناست
گوش کن ، اعترافات هرزگی جهانم ، عصیانی آشناست
 
خواب می بینم شمعداني تنم می گریزد از ساقه هایش
درختم ،دارکوب غمگینی که گریه میکند روی شا

ادامه مطلب  

طنز بغام و ژان والژان  

ژان والژان به کانادا می رود.نصفه شبی در محله قیامتی به پا شده بود و بیشتر اهالی هورا کشان دنبال دزد  افتاده بودند ، سرانجام هم  مش معصوم با یک ضربه سنگین کیوکوشین کای دزد را همسطح اسفالت کرد.پیرزن نعره کشان روی دزد نحیف نشست و فریاد کشید؛ حالا دیگه دمپایی منو می بری نکبت، من خودم یه عمره میلیونی دزدی...پیرزن با دیدن چشمهای گرد شده اهالی با دستپاچگی حرفش را خورد و ادامه داد؛ خرج کودکان کار کردم.پیرزن سپس رو به احمد مرغی کرد و گفت؛ مرغی بدو پلیس

ادامه مطلب  

گندم های عاشق!  

رادیو را روی موج آوا تنظیم می کنم. موزیک بی کلام در خانه طنین می اندازد. پای شمعداني و پتوس آب می پاشم و نازشان می کنم. باید گلدان پتوس م را عوض کنم. گلم رشد کرده و نیاز به جای بیشتری دارد. باغ گل را همیشه دوست دارم. پیرمرد با آب پاش روی اندام نازک و بلند بالای گل ها آب می پاشد.. خاک نرم برای گل ها می گیرم. می نشینم کف آشپزخانه. گل ها را از گلدان قدیمی در آورده ام. دور و برم پر می شود از عطر خاک ... .
دیشب شب سختی بود. هیچ چیز به اندازه ِ تبِ بچه ها دلم را ن

ادامه مطلب  

 

داشتم فکر می کردم اگر تو آنطور دستت را به شیشه ی پایین کشیده ی پنجره ی ماشین تکیه نمی دادی و به چراغ قرمز چهار راه خیره نمی شدی شاید الان عاشقت نبودم.داشتم فکر می کردمکه اگر لیوان داغ چایت را هر صبح بخاطر آن میگرن لعنتی به پیشانی ات نمی چسباندی تا گرمایش را حس کنی و بعد یک لکه ی قرمز روی پوستت نمی افتادشاید الان عاشقت نبودم .داشتم فکر می کردماگر که ساعت دو نیمه شب زنگ نمی زدی و یک شعر برایم نمی خواندی شاید الان عاشقت نبودم .شاید الان عاشقت نبودم

ادامه مطلب  

شعر دودي  

میگویند هنرمند باید فرزند زمان خود
باشد،البته اگر دقیقا اینرا نمیگویند تقریبا چیزی شبیه به این را از مردم شنیده ام
و در كتابها قریب به این مضمون جملاتی خوانده ام.خب!حالا اگر شاعری بخواهد در
دوران معاصر شعر بسراید تكلیفش چیست؟
تا همین چند سال پیش در فیلمها میدیدیم كه اگر كسی
میخواست شعر بگوید حیاط خانه اش را آب و جارو میكرد،قالیچه ای روی ایوان پهن میكرد
و گلدان شمعداني را اینور میگذاشت و سماوری آنور،فواره وسط حوض را هم به هوا
میفرستاد.یك مت

ادامه مطلب  

 

یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیــــــــــــــــــدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهــــــــــــــــــــــــی
در انتهای خود به قلب زمین می رســـــــــــــــــــــــــــــــــــــد
و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنـــــــــــــــــــــــگ
یک پنجره که دست های کوچک تنهایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ادامه مطلب  

مقاومت بی فایده است.  

 
اگر اینجا بمانی ، چیزی نمی گذرد که باید خودت را به آنها تسلیم کنی.
مقاومت بی فایده است. آنها وجب به وجب سرزمینت را غصب خواهند کرد.
آجرهای قرمز اطراف باغچه ات را در آورده و همه ی شمعداني ها ، بنفشه ها و اطلسی ها را از ریشه در می آورند و خاکش را برای دفن زباله هایشان ، توبره می کنند.
میان اتاق های خانه ات جولان خواهند داد و با مهمیز پوتین های گل آلودشان سر بز آبی گبه را از تنش جدا و رنگ سبز زمردین زمینه را چرک و کدر می کنند.
در آشپزخانه ی دنج و نارنج

ادامه مطلب  

 

به این ترتیب از یک موضوع خیلی مهم دیگر هم سر در آوردم: این که سیاره‌ی او کمی از یک خانه‌ی معمولی بزرگ‌تر بود.این نکته آن‌قدرها به حیرتم نینداخت. می‌دانستم گذشته از سیاره‌های بزرگی مثل زمین و کیوان و تیر و ناهید که هرکدام برای خودشان اسمی دارند، صدها سیاره‌ی دیگر هم هست که بعضی‌شان از بس کوچکند با دوربین نجومی هم به هزار زحمت دیده می‌شوند و هرگاه اخترشناسی یکی‌شان را کشف کند به جای اسم شماره‌ای به‌اش می‌دهد. مثلا اسمش را می‌گذارد (اخت

ادامه مطلب  

 

اسانس های روغنی
 
اسانس های روغنی (Essential Oils) که با نام اسانس های طبیعی نیز در میان مصرف کنند گان شناخته شده است، حاوی افشره طبیعی گیاهان و میوه ها با برخی مواد افزودنی در فرمولاسیون می باشد.
 
کاربرد اسانس های روغنی
 
اسانس های روغنی امروزه در انواع محصولات دارویی، آرایشی و بهداشتی کاربرد دارد و در واقع می توان گفت تولید کنندگان در همه نقاط جهان با توجه به تغییر رویکرد و تمایل مردم به استفاده از محصولات طبیعی و ارگانیک، به استفاده از مواد اول

ادامه مطلب  

تفلدت مبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارک  

1 سالگی

بهترین آهنگ زندگی من تپش قلب توست
و قشنگ ترین روزم روز شکفتنت.تولدت مبارک 

 

2 سالگی

داره بارون میاد  خوب که نگاه کردم....هوا که ابری نبود....اون فرشته ها هستن که دارن گریه میکنن......آخه یکی ازشون کم شدهمهربون ترین تولدت مبارک
 
 
 

3 سالگی

تارهای گیتارم را به لرزش در می آورم
تا بارها و بارها به تو بگویم دوستت دارم
بارها این تارها به صدا درمی آیند و می گویم : تولدت مبارک بهترینم

 

4 سالگی

تو این روز طلایی تو اومدی به دنیا
وجود پاکت اومد تو

ادامه مطلب  

فصل چهارم(پایانی). قسمت هشتم  

نمی دانم چرا هنوز هم منتظر هستم تا فرهاد بیاید در حالی که  روی نیمکت های داخل حیاط بیمارستان نشسته ام و دخترم در آغوشم ارمیده است و در کنارم کیف کوچکی است که لباس های کوچک دخترم را در آن گذاشته ام. هنوز روی نیمکت نشسته ام و به انبوه آدم هایی که می آیند و میروند چشم دوخته ام و منتظرم در میانشان فرهاد را ببینم و به او بگویم که می دانستم برمی گردی و می دانستم دل بزرگی داری و چه خوب شد که فهمیدی همه تقصیرات به گردن من نبود و من خود قربانی اشتباه شیری

ادامه مطلب  

قافِ اول یا دوم یا سوم؟  

 
همه‌ی هفته منتظر بودم که چهارشنبه برسد و بعد از مدرسه خودم را برسانم باب‌الدشت، به آن خانه‌ی قدیمی که حوض وسط حیاطش همیشه پرآب بود و دو سه ماهی قرمز در زمینه‌ی آبی‌ آن دیده می‌شد و لب ایوانش چند گلدان شمعداني قرمز و صورتی قطار شده‌ بود. جلسه‌، بعد از نماز مغرب شروع می‌شد و من نیم‌ساعتی قبل از اذان خودم را می‌رساندم آن‌جا و رحل‌ها را دور اتاق مرتب می‌چیدم و قرآن‌ها را رویشان می‌گذاشتم.
آن‌سال‌ها جلسات خانگی آموزش و تلاوت قرآن رونق

ادامه مطلب  

داستان های باغمیشه . جلد دوم . فصل اول  

 
اینجا مطبی در آراکوچه است. بغل مسجد المهدی. غروب ها می آیم اینجا می نشینم باغمیشه می‌نویسم. باغمیشه از من چه می خواهد نمی دانم. آنقدر می نویسم که خودش خسته شود. باغمیشه عوض شده است. جای پارک برای ماشین پیدا نمی‌شود. من غضنفر هستم. یک شخصیت داستانی .
یک نفر هست که مرا می نویسد. خانه اش در تهران است. کجای تهران نمی دانم.مستاجر است. یک پدر ژپتو که من پینوکیویش هستم. باید یک روز بروم پیدایش کنم. یک نویسنده که در خیابان انقلاب کتابهای ممنوعه می فروشد

ادامه مطلب  

شرشر اسبه ریز . بخش اول . تبریز شهر بی دفاع  

 
 
باغمیشه
 
 
اسمش را باغمیشه گذاشته‌ام . یعنی اصلا اسمش باغمیشه است . چند وجب خاک در شمال شرقی تبریز. از چهار راه عباسی تا میدان شهید فهمیده. که از شمال به کوه عینالی ‌می‌رسد و از جنوب تا اسبه‌ریز بیشتر ‌نمی‌رود. آن طرف اسبه‌ریز، قله اخی‌سعدالدین است. از اسبه‌ریز تا بالای قله برسی پای پیاده ده دقیقه بیشتر ‌نمی‌کشد.
اصلا باغمیشه از بالای قله که نگاه ‌می‌کنی خودش را نشان ‌می‌دهد. اول از همه خانه شرف‌الدوله را ‌می‌بینی. همان مدرسه ها

ادامه مطلب  

تلخ نامه  

 وین استخوان سربازان قلعه‌‌های من شعله خانه‌‌های شهر سوخته من گیسوان دخیل بسته دخترکان شعرهای من زرتشت سوت و کور کوچه‌‌های اشک من تقدیم تو باد وین زنجیرهای طلایی دست‌‌های عشق حلقه‌‌های گردن مردمان آویخته خواب‌‌های شکسته در چشمهای نیما تقدیم تو باد * چونان جمجمه‌ای که مغزش را موریانه‌‌ها خورده باشند به خاکم چنان خو کرده‌ام که هزار سال دیگر اندیشه‌ای از من برنخیزد استخوانهایم را می‌چینم و می‌شمارم که دوستشان دارم و می‌پرستم و

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام