تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


تو میدونی...  

تو میدونی من خسته ام از برزخ و همیشه تو برزخم.بدترین کار اینه که...
میدونی دلم از کدوم اومدن ها می خواد و تو ...
تو نمی تونی از اونا بهم بدی
دلم نمی خواد درکت کنم,دلم نمی خواد بفهممت.بارها و بارها بهت گفتم:من پشتتم و هیچ وقت پشتت رو خالی نمی کنم.بارها گفتم تا تو جا خالی ندی من استوار سر جام ايستادم.حتی اگر این برزخ تا ابدیت طول بکشه.
ولی بارها هم گفتم:که انتخابت رو قبول نمی کنم.
بارها هم گفتم:اون انتخاب یه حماقت بود,یه حماقت محض.
انتخابی که همه دارن ب

ادامه مطلب  

ترک پلاستیکی¡  

 
 
من که داشتم زندگیمو می کردم، حتی نمی دونستم عشق چی بود، تو ناگهانی خودتو انداختی میون روزمرگی هام، خودت هم ناگهان بریدی از اینهمه هوا، میگن ترک ها معامله گر اند..من حساب کتابم به ترک ها نرفته، از ترک بودن فقط سفیدی و تپلی رو با خودم دارم و چای فراوون، من سر تو معامله نکردم، شاید هم برای همین ورشکست شدم، میگن ترک ها پای حرفشون می ایستند، پای اعتقادشون، باورشون..یه روزی باورم بودی و پات ايستادم تا آخرین نفس، اگر الان نشستم نه به خاطر اینکه ب

ادامه مطلب  

اولین نمازی که خواندم...  

اوّلین نمازی که خواندم،اوّلین باری که الفبای زندگی را در درگاه خدا به جای آوردم و اوّلین باری که
قلبم برای معبود بی نیاز تپید را به یاد دارم.
    در روزی که باید نه سالگی ام را جشن می گرفتم با آوای چکاوک ها و بلبلان برخاستم، پنجره را باز
کردم، سپیده هنوز به طبیعت سلام نکرده بود و ماه هم هنوز همانند چلچراغی در آسمان می درخشید، محو
 در قندیل های آسمان بودم که نسیم، بانگ دلنشین اذان را همراه با عطر اقاقیا به من هدیه داد. حال غریبی
 را در خود احساس

ادامه مطلب  

اولین نمازی که خواندم...  

اوّلین نمازی که خواندم،اوّلین باری که الفبای زندگی را در درگاه خدا به جای آوردم و اوّلین باری که
قلبم برای معبود بی نیاز تپید را به یاد دارم.
    در روزی که باید نه سالگی ام را جشن می گرفتم با آوای چکاوک ها و بلبلان برخاستم، پنجره را باز
کردم، سپیده هنوز به طبیعت سلام نکرده بود و ماه هم هنوز همانند چلچراغی در آسمان می درخشید، محو
 در قندیل های آسمان بودم که نسیم، بانگ دلنشین اذان را همراه با عطر اقاقیا به من هدیه داد. حال غریبی
 را در خود احساس

ادامه مطلب  

آغاز  

تلویزیون صنام قدیمی و خاک خورده عکس بزرگ شاملو و یه دیوار بلند سفید تصویر روبه رومه.
روی دیوار خودم رو میبینم که ايستادم و به دنیایی نگاه می کنم که سه چهار سال پیرتر از امروزه.
روی دیوار سفید گذشته و حال و آینده فیلم میسازن و من بین نفس نفس زدنای این روزام بهش نگاه میکنم.به آدمی که از بزرگترین نرسیدن زندگیش زخمی و لت و پاره.به آدمی که پاهای خسته و خونیشو زیر دامنش قایم میکنه و میدوه.
پیله های این سالا رو کم کم باز میکنه و پروانه میشه.پر میزنه تا

ادامه مطلب  

Oraboni  

روبروی مزارت ايستادم و ازت پرسیدم:رازِ  تو چیه؟راز اینکه همیشه جلوی چشممی؛اینکه دوتا مزار داری...بهم بگو چرا اینطوری وارد زندگیم شدی؟!
این بار هم مثل همیشه پرسیدم.سوالهایی که باز هم بی جواب موند...
پ.ن:خوش به حالش،حتی وقتی تا این اندازه ناراحته هم تم طنزشو از دست نمیده و شوخی میکنه...
پ.ن۲:دلم گرفت...گفتم مادر، میخام که ازت بخواما...ولی از این خواستن میترسم...از اینکه من بخام و تو نخوای میترسم...گفتم و گریه کردم...
پ.ن۳:یه نوع دلتنگی هم هست،که عمرا نم

ادامه مطلب  

آمد مگسی پدید و  

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.زیر گنبد آکل و مأکول، مرا هیچ سخنی نیست. می‌توانم سال‌ها سخنی نگویم. می‌توانم سال‌ها چیزی ننویسم. می‌توانم نگریم و نخندم. می‌توانم نخوابم و نیندیشم. مرا با این جماعت و خیالاتشان مناسبتی نیست. هر آن آرام‌تر می‌شوم. به گور خیام که رسیدم آن تفاخرهای ادیبانه آنی مرا گرفت. آنی مقالات و کتب خوانده و دیده شده تا نوک زبانم آمد. ايستادم و تماشای ایشان کردم. ساعتی گذشت و خود را کنجی از مقبره مشغول پراندن مگسی موذی دیدم. از خ

ادامه مطلب  

آمد مگسی پدید و  

آمد مگسی پدید و ناپیدا شد.زیر گنبد آکل و مأکول، مرا هیچ سخنی نیست. می‌توانم سال‌ها سخنی نگویم. می‌توانم سال‌ها چیزی ننویسم. می‌توانم نگریم و نخندم. می‌توانم نخوابم و نیندیشم. مرا با این جماعت و خیالاتشان مناسبتی نیست. هر آن آرام‌تر می‌شوم. به گور خیام که رسیدم آن تفاخرهای ادیبانه آنی مرا گرفت. آنی مقالات و کتب خوانده و دیده شده تا نوک زبانم آمد. ايستادم و تماشای ایشان کردم. ساعتی گذشت و خود را کنجی از مقبره مشغول پراندن مگسی موذی دیدم. از خ

ادامه مطلب  

 

امروز میم منو بلاک کرد
درست در روزی که تصمیم گرفته بودم باهاش بهتر رفتار کنم تا تلخی این روزهای آخر کمتر آزاردهنده باشه.
از سر کار برگشت دیدم سرش رو گرفته توی دست هاش و بی حال نشون می داد
هرچی کابینت ها رو زیر و رو کردم کیک ها تموم شده بودن
چای و نبات و خرما براش بردم
بی حرف گذاشتم روی میز
باصدای خشکی گفت ممنون
نیم ساعت بعد زانوش خورد به گوشه مبل و نقش زمین شد
درد می کشید
به دوقلو ها گفتم برید بابا رو ناز کنید زخمی شده
و خودم یه پتو بردم انداختم ر

ادامه مطلب  

طفلی هنوز دنبال ِ یه سنگ ِ صبوره. .  

وقتی هی اهمیت نمیدی به خودت.  .  وقتی  هی روزت رو شب میکنی.  . و هی شبت رو روز و اصلاً مواظب ِ دل ِ نازکت نیستی.  . 
هی بلند بلند میخندی و . . 
اصلاً که چی؟! دلیلی نمیبینم خوب نباشم.  . ولی دلم نازک نارنجیه  . .. نمیتونم جلوش رو بگیرم ُ براش کاری کنم.  . 
همه چیز خیلی خوبه جز اینکه کمی هنوز بعد ِ چهار ترم برام مشکل ِ از عزیزام دور بودن  . ..
بعضی شبا دل گیره و نمیتونی حرفی بزنی.  ..بعضی شبا آهنگ گوش میدی و دوس نداری به

ادامه مطلب  

طفلی هنوز دنبال ِ یه سنگ ِ صبوره. .  

وقتی هی اهمیت نمیدی به خودت.  .  وقتی  هی روزت رو شب میکنی.  . و هی شبت رو روز و اصلاً مواظب ِ دل ِ نازکت نیستی.  . 
هی بلند بلند میخندی و . . 
اصلاً که چی؟! دلیلی نمیبینم خوب نباشم.  . ولی دلم نازک نارنجیه  . .. نمیتونم جلوش رو بگیرم ُ براش کاری کنم.  . 
همه چیز خیلی خوبه جز اینکه کمی هنوز بعد ِ چهار ترم برام مشکل ِ از عزیزام دور بودن  . ..
بعضی شبا دل گیره و نمیتونی حرفی بزنی.  ..بعضی شبا آهنگ گوش میدی و دوس نداری به

ادامه مطلب  

144#  

خستم ازهجوم تهوع آور خاطرات به مغزم وتخلیه شون به این وبلاگ
توقف های بی معنی کنار هر یادآوری ازگذشته وپخش تکراری اون روزها تو سرم
مثل همین دیروز
وقتی چشمم به اون دستفروش افتاد
همون جا
همون دستفروش
همون اجناس
همون من
چشم روشنی ای که واسه ماشینت خریدم
یه ماشین کوچولو ....همرنگ وهم مدل ماشین خودت....تابستون بود....نزدیکای ظهر...هوا گرم بود 
اون پیراهن چارخونه ای که خیلی بهت میومدوپوشیده بودی گلوتم دردمیکرد ازهمون سرماخوردگی های مزخرف تابستون
ماش

ادامه مطلب  

144#  

خستم ازهجوم تهوع آور خاطرات به مغزم وتخلیه شون به این وبلاگ
توقف های بی معنی کنار هر یادآوری ازگذشته وپخش تکراری اون روزها تو سرم
مثل همین دیروز
وقتی چشمم به اون دستفروش افتاد
همون جا
همون دستفروش
همون اجناس
همون من
چشم روشنی ای که واسه ماشینت خریدم
یه ماشین کوچولو ....همرنگ وهم مدل ماشین خودت....تابستون بود....نزدیکای ظهر...هوا گرم بود 
اون پیراهن چارخونه ای که خیلی بهت میومدوپوشیده بودی گلوتم دردمیکرد ازهمون سرماخوردگی های مزخرف تابستون
ماش

ادامه مطلب  

 

درتنهایی خود لحظه ها را برایت #گریه کردمدر بی کسیم برای تو که #همه کسم بودی گریه کردمدر حال #خندیدن بودم که به یاد خنده های سرد و تلخت گریه کردمدر حین #دویدن در کوچه های زندگی بودم که ناگاه به یاد لحظه هایی که بودی و اکنون #نیستیايستادم و #آرام گریه کردمولی اکنون #می خندم آری میخندم به تمام لحظه هایی که به خاطرت اشک هایم راقربانی کرد

ادامه مطلب  

در حرم  

.من مست‌ترین آیهٔ انکار شرابماما چه کنم، بی تو زمانی ست خرابم.معمولی‌ام. فقط نمی‌دانم چرا می‌سوزم. معمولی‌ام. فقط نمی‌دانم چرا دود می‌شوم. شاید این حرم با دیگر مکان‌ها فرق کند. شاید هم من این روزها آنقدر معمولی‌ام که.من مست‌ترین آیهٔ انکار شرابماما چه کنم، بی تو زمانی ست خرابم.خدایا! این حرم چه دارد؟ من صحرای حاجاتم. لیک به اینجا که می‌رسم دریای ثروت می‌شوم. من تشنهٔ معنایم. روزهایم در خیال می‌گذرد. خیال سادهٔ یک سلام. سلامی ساده به صاح

ادامه مطلب  

در حرم  

.من مست‌ترین آیهٔ انکار شرابماما چه کنم، بی تو زمانی ست خرابم.معمولی‌ام. فقط نمی‌دانم چرا می‌سوزم. معمولی‌ام. فقط نمی‌دانم چرا دود می‌شوم. شاید این حرم با دیگر مکان‌ها فرق کند. شاید هم من این روزها آنقدر معمولی‌ام که.من مست‌ترین آیهٔ انکار شرابماما چه کنم، بی تو زمانی ست خرابم.خدایا! این حرم چه دارد؟ من صحرای حاجاتم. لیک به اینجا که می‌رسم دریای ثروت می‌شوم. من تشنهٔ معنایم. روزهایم در خیال می‌گذرد. خیال سادهٔ یک سلام. سلامی ساده به صاح

ادامه مطلب  

الیزابت گم شده است..  

من به هزار و یک دلیل دلواپسش بودم.. 
حالا که فهمیدم تصمیم های خوبی گرفته خیلی خوشحالم..
سیلویا حالا دوست هایی دارد که میدانم تا آخر عمر تنهایش نمی گذارند ..
کتاب ها هرگز آدم ها را تنها نمی گذارند..
حالا او هم مث ما دنیاهای دیگری را کشف می کند.. 
دوست های جدید پیدا می کند ..
و بخشی از وجودش را لا به لای کتاب هایی که میخواند جا می گذارد.. 
و هر وقت دلش از چیزی بگیرد به وبلاگش پناهنده میشود و می نویسد و معجزه ی نوشتن را لمس می کند 
سیلویا ..خیلی خوشحالم
سی

ادامه مطلب  

الیزابت گم شده است..  

من به هزار و یک دلیل دلواپسش بودم.. 
حالا که فهمیدم تصمیم های خوبی گرفته خیلی خوشحالم..
سیلویا حالا دوست هایی دارد که میدانم تا آخر عمر تنهایش نمی گذارند ..
کتاب ها هرگز آدم ها را تنها نمی گذارند..
حالا او هم مث ما دنیاهای دیگری را کشف می کند.. 
دوست های جدید پیدا می کند ..
و بخشی از وجودش را لا به لای کتاب هایی که میخواند جا می گذارد.. 
و هر وقت دلش از چیزی بگیرد به وبلاگش پناهنده میشود و می نویسد و معجزه ی نوشتن را لمس می کند 
سیلویا ..خیلی خوشحالم
سی

ادامه مطلب  

بهانه سفر  

این اخری ها حال و هوا نداشتی دل و دماغ درست و درمانی هم نبود  این هاله های دور سرت همان ها که جدیدا اثبات شده واقعیت دارند، انها هم دیگر صورتی یا ابی نبودند رنگی نداشتند. نفهمیدم چه شد، چطور شد. یکباره حوصله هر دوی ما سر رفت و بحثمان طولانی شد. اولش همه چیز خوب بود معمولی و عادی پیش میرفت. بعد یهو ... توفان زده را از ساحل چه خبر! نه تو از قلب پرپر شده من خبر داشتی نه من از اوضاع داغون تو. هر دو میدانستیم ، میفهمیدیم چیزی عوض شده اما چرا و کجایش را نه.

ادامه مطلب  

بهانه سفر  

این اخری ها حال و هوا نداشتی دل و دماغ درست و درمانی هم نبود  این هاله های دور سرت همان ها که جدیدا اثبات شده واقعیت دارند، انها هم دیگر صورتی یا ابی نبودند رنگی نداشتند. نفهمیدم چه شد، چطور شد. یکباره حوصله هر دوی ما سر رفت و بحثمان طولانی شد. اولش همه چیز خوب بود معمولی و عادی پیش میرفت. بعد یهو ... توفان زده را از ساحل چه خبر! نه تو از قلب پرپر شده من خبر داشتی نه من از اوضاع داغون تو. هر دو میدانستیم ، میفهمیدیم چیزی عوض شده اما چرا و کجایش را نه.

ادامه مطلب  

همکار جدید  

قالتاق بازی و حقه بازی همکار آبدار خانه باعث شد درخواست نیروی جدید بدیم ،از بین آدم های معرفی شده یکی با قامت کمی خمیده و ریش سپید و صورت کنده کنده را انتخاب کردیم از همه مسن تر و نحیف تر بود ..برنامه کاری اش را روی کاغذ نوشتیم و تحویلش دادیم کمی بعد تر اومد گفت : ببخشید چشمم ضعیفه یکم درشت تر بنویسید ..
سر ساعت کارهای روتین را فراموش کرد و پرسیدم چرا ؟ عذر خواهی کرد گفت : کمی فراموشی دارم
-ظرف غذا را با درب پلاستیکی توی فر گذاشت ...عذر خواهی کرد ..لب

ادامه مطلب  

یک خبر بسیار تاسف بار ............  

امروزخبرخیلی ناراحت کننده ای روشنیدم وهممون
بخصوص دهه 60ودهه 70 رادرماتم فروبردخبراین بود
هنرمندگرامی خانوم دنیافنی زاده عروسک گردان کلاه قرمزی که ماهمه ازکوچیکو
بزرگ همه عاشقش بودیموهستیموخواهیم موندبعلت بیماری سرطان درگذشت ایشون
نه تنهادرکلاه قرمزی ایفای نقش کردندبلکه درخیلی دیگرازسریالهاوفیلم های مخصوص
کودکان ونوجوانان اجرای نقش کردندهم عروسک گرداني وهم غیره واقعاضربه سنگینی
به دنیای هنرواردشدوامروزدنیای هنربخصوص هنروطنزمخ

ادامه مطلب  

معرفي كتاب دختر شينا  

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
بخش هایی از این کتاب خواندنی:
« ...داشتم از پله‌های بلند و زیادی که از ایوان شروع می‌شد و به حیاط ختم می‌شد، پایین می‌آمدم که یک‌دفعه پسر جوانی روبه‌رویم ظاهر شد. جا خوردم. زبانم بند آمد. برای چند لحظه کوتاه نگاهمان به هم گره خورد. پسر سرش را پایین انداخت و سلام داد. صدای قلبم را می‌شنیدم که داشت از سینه‌ام بیرون می‌زد. آن‌قدر هول شده بودم که نتوانستم جواب سلامش را بدهم. بدون سلام و خداحافظی دویدم توی حیاط و از آن‌جا

ادامه مطلب  

 

معرفی کتاب «دخترِ شینا»
توشه‌ صبر در سیاره‌ رنج
صمد که شهید شد، بار همه‌ی سال‌های بعدی هم یکجا اضافه شد روی دوش نحیف قدم‌خیر. حالا او باید در بیست‌وچهار-پنج‌سالگی بار سنگین پنج بچه‌ی قدم‌ونیم‌قد را تا آخر عمر به‌تنهایی به دوش می‌کشید و او مادرانه کشید. روایتش هم مادرانه است. مادرها اصلاً از خود چیزی روایت نمی‌کنند. اصلاً بین آن‌ها و خانواده‌ و پاره‌های وجودشان، خودشان انگار اصلاً وجود ندارند. برای همین هم روایت‌شان بیش از آنکه رو

ادامه مطلب  

 

معرفی کتاب «دخترِ شینا»
توشه‌ صبر در سیاره‌ رنج
صمد که شهید شد، بار همه‌ی سال‌های بعدی هم یکجا اضافه شد روی دوش نحیف قدم‌خیر. حالا او باید در بیست‌وچهار-پنج‌سالگی بار سنگین پنج بچه‌ی قدم‌ونیم‌قد را تا آخر عمر به‌تنهایی به دوش می‌کشید و او مادرانه کشید. روایتش هم مادرانه است. مادرها اصلاً از خود چیزی روایت نمی‌کنند. اصلاً بین آن‌ها و خانواده‌ و پاره‌های وجودشان، خودشان انگار اصلاً وجود ندارند. برای همین هم روایت‌شان بیش از آنکه رو

ادامه مطلب  

همه چی یهویی  

کلی اتفاقات یهویی باعث شد نرسم بیام و بنویسم
چهارشنبه دو هفه پیش بصورت یهویی سفر به خوزستان من اوکی شد! من تلاشی نکردم و سپردم به خدا و شد و در مقابل مدیر ايستادم و گفتم من میرم...
خیلی برنامه فشرده ای بود، چون سفارش کار ویترای هم گرفته بودم، خیلی خوشحال بودم و انجامش دادم، مخصوصا یروزم رو که با مصطفی گذروندم دیگه وقتی نداشتم و بصورت فشرده کار میکردم، یکشنبه چمدون بستم و دوشنبه بعد از کار رفتم راه اهن و راهی خوزستان شدم. با گروه همکاران فرهنگن

ادامه مطلب  

#8  

3/12/94تنها کسی بود که برای کمک کردن به من ذوق و شوق داشت . این ُ خیلی راحت میشد از توی ایمیل هاش و بعدا نحوه برخوردش فهمید . آدرس آموزشگاه و روزایی که اونجا تدریس می کرد رو واسم ایمیل کرده بود و بعد از یه هفته کلنجار رفتن با خودم تصمیم گرفتم یه سر برم اونجا . همیشه با حودم فکر می کردم همچین جایی باید حس و حال خاصی داشته باشه اما جو و فضای اونجا خیلی عادی بود . شایدم برای یه آدم عادی ، معمولی به نظر میرسید . از منشی آموزشگاه سراغش ُ گرفتم؛ با انگشت اشار

ادامه مطلب  

شیطنت های کودکی با مترو  

 صبح خیلی زود از خانه خارج شدم تا اولین نفرات باشم در اداره بیمه 
بعد از اتوبوس سواری و مترو سواری به اداره بیمه رسیدم و نفرات اول بودم که کارم تمام شد و راهی داروخانه 
به سرعت قدم بر می داشتم به ایستگاه استاد معین  رسیدم قطاری ایستاده بود و مشغول سوار کردن مسافر بود در فکر داشتم که من نمی توانم با این هجوم صبحگاهی سوار بر این قطار شوم کنار درب قطار نمیه باز ايستادم و پوشه ی نارنجی رنگی که در دستم بود جلو درب قطار گرفتم درب قطار پوشه را بلعید و

ادامه مطلب  

شیطنت های کودکی با مترو  

 صبح خیلی زود از خانه خارج شدم تا اولین نفرات باشم در اداره بیمه 
بعد از اتوبوس سواری و مترو سواری به اداره بیمه رسیدم و نفرات اول بودم که کارم تمام شد و راهی داروخانه 
به سرعت قدم بر می داشتم به ایستگاه استاد معین  رسیدم قطاری ایستاده بود و مشغول سوار کردن مسافر بود در فکر داشتم که من نمی توانم با این هجوم صبحگاهی سوار بر این قطار شوم کنار درب قطار نمیه باز ايستادم و پوشه ی نارنجی رنگی که در دستم بود جلو درب قطار گرفتم درب قطار پوشه را بلعید و

ادامه مطلب  

I love you  

وای امروز عالی بود....دلم از اول میخواست سارا هم حتما باشه....منتظر ایستاده بودم تا بچه ها بیان.....زنگ زدم...ندا و الی بیست دیقه بعد و مولود پنج دیقه بعد میومدن....دم در پردیس ايستادم....ددی جان کادو تفلد مامی رو خرید و رفت...بعد مولود اومد...با هم رفتیم بالا داشتم روند عشق و عاشقی همکلاسی های گران رو میگفتم که ندا و الهام و سارا اومدن.....چقد دلم تنگ دالتونام بود....دلم میخواست ساعت میشستم و زل زل فقط نگاشون میکردم...انقد نگاشون میکردم که ذخیره داشتهباشم

ادامه مطلب  

داستان عبرت آموز  

بانوی سعودی در یکی از خاطرات خود میگوید: 
با جوانی بسیار متدین ازدواج کردم. با پدر و مادر همسرم زندگی می‎کردیم. همسرم نسبت به پدر و مادرش بسیار مهربان و خوش اخلاق بود. خداوند پس از یک سال دختری به ما عطا کرد که اسم او را اسماء نهادیم.
مسؤولیت همسرم به غرب عربستان انتقال یافت و یک هفته در اداره کار می‎کرد و یک هفته استراحت.
در حالی که دخترم پا در چهار سالگی نهاده بود همسرم هنگام بازگشت به خانه در ریاض در یک سانحه رانندگی به کما رفت و پس از مدتی پ

ادامه مطلب  

عشق تو...  

 
میدانی ، روزی که ماجرای عشق تو را به مادرم گفتم ، چه اتفاقی افتاد ؟!!
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفی بزنم موهایم را باز کردم و روی شانه أم ریختم مادرم گفته بود موهایت را که باز میکنی انگار چندسال بزرگتر میشوی...میخواستم وقتی از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چای ریختم، بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم و نتوانستم بگویم آخ ، بلکه دلم آرام بگیرد ، مجبور بودم چون مادر اگر میفهمید بزرگ شدنم را باور نمیکرد ... دس

ادامه مطلب  

زندگی یکنواخت شیرین  

مثل این چند روزه به زحمت تونستم دل از خواب بگیرم و تا چشمم به ساعت افتاد مثل فنر از جام پریدم، 12!!!! دست و صورتمو شسته نشسته رفتم سراغ حساب های شوهرخواهری، نفهمیدم زمان چقدر گذشت فقط وقتی لبتاپ رو خاموش کردم کمرم خشک شده بود، پریدم یه دوش هول هولکی گرفتم  با حوله دور موهای خیسم جلوی آینه ايستادم که روز قبل با کاشی های شکسته تزیینش کرده بودم و با لاک هام رنگش کرده بودم حسابی دوست داشتنی شده بود، ریمل رو که به مژه هام کشیدم صدای آقاجون رو شنیدم "ا

ادامه مطلب  

برنامه های کتابخانه های عمومی خوزستان در هفته اول بهمن  

  فهرست بخشی از برنامه‌های کتابخانه‌های عمومی خوزستان در هفته اول بهمن ماه کتابخانه های عمومی خوزستان به ‌منظور اطلاع‌رسانی به اعضای کتابخانه‌ها و علاقه‌مندان کتاب و کتابخوانی، بیش از 100 برنامه فرهنگی در کتابخانه‌های عمومی در سطح استان را در اولین هفته از بهمن ماه منتشر کرد: به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی خوزستان،حجت الاسلام و المسلمین سپهر؛ مدیرکل کتابخانه های عمومی خوزستان با بیان اینکه استفاده بهینه از امکانا

ادامه مطلب  

برنامه های کتابخانه های عمومی خوزستان در هفته اول بهمن  

  فهرست بخشی از برنامه‌های کتابخانه‌های عمومی خوزستان در هفته اول بهمن ماه کتابخانه های عمومی خوزستان به ‌منظور اطلاع‌رسانی به اعضای کتابخانه‌ها و علاقه‌مندان کتاب و کتابخوانی، بیش از 100 برنامه فرهنگی در کتابخانه‌های عمومی در سطح استان را در اولین هفته از بهمن ماه منتشر کرد: به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی خوزستان،حجت الاسلام و المسلمین سپهر؛ مدیرکل کتابخانه های عمومی خوزستان با بیان اینکه استفاده بهینه از امکانا

ادامه مطلب  

برنامه های کتابخانه های عمومی خوزستان در هفته اول بهمن  

  فهرست بخشی از برنامه‌های کتابخانه‌های عمومی خوزستان در هفته اول بهمن ماه کتابخانه های عمومی خوزستان به ‌منظور اطلاع‌رسانی به اعضای کتابخانه‌ها و علاقه‌مندان کتاب و کتابخوانی، بیش از 100 برنامه فرهنگی در کتابخانه‌های عمومی در سطح استان را در اولین هفته از بهمن ماه منتشر کرد: به گزارش روابط عمومی اداره کل کتابخانه‌های عمومی خوزستان،حجت الاسلام و المسلمین سپهر؛ مدیرکل کتابخانه های عمومی خوزستان با بیان اینکه استفاده بهینه از امکانا

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1