تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


کمر بند مشکی  

سلام   احوال شما  هر روز و هر شب و محکم و سفت می رفت باشگاه .  واسه چی داداش ؟ کمر بند سبز دارم . می خوام برم تا کمربند مشکی که بترکونم بعد چند سال ، یهو دیدم پیامک [sms] داد که همه به جشن دعوتید .  کمر بند مشکی گرفتم اوه اوه . دیگه نمی شه باهاش شوخی کرد . یهو یه فیلیپینی می زنه و خلاصمون می کنه  باور کن سیاهی چادر هم همینه داداش. اونی که چادر مشکی روی سرش انداخته ، خطرناکه داداش . خطرناک .  می فهمی .خطرناک . یکی از قابلیت هاش اینه . قابلیت های دیگری

ادامه مطلب  

آن نگاه مهربان...  

 
امروز مادری محجبه را دیدم که چادر سر داشت ، رویش را سفت گرفته بود. یک مامان تپل بود._که اصلا مامان ها باید تپل باشند و لپ هایشان ، گردی صورتشان دل ببرد. دست هایش چین و چروک داشت و چادرش....چادرش نو نبود، کرپ نبود، چادر مشکی گلداری بود که‌ کمی بور شده بود.نشسته بودم توی کافه ای که این مامان آمد تو، با دخترش بود، هردو آمدند توی کافه قنادی، یکی با سرعت و دیگری با تعلل...مادر من و من کرد برای تو آمدن، بعد که آمد نگاهش را از همه دزدید_ و لابد از من که با

ادامه مطلب  

آن نگاه مهربان...  

 
امروز مادری محجبه را دیدم که چادر سر داشت ، رویش را سفت گرفته بود. یک مامان تپل بود._که اصلا مامان ها باید تپل باشند و لپ هایشان ، گردی صورتشان دل ببرد. دست هایش چین و چروک داشت و چادرش....چادرش نو نبود، کرپ نبود، چادر مشکی گلداری بود که‌ کمی بور شده بود.نشسته بودم توی کافه ای که این مامان آمد تو، با دخترش بود، هردو آمدند توی کافه قنادی، یکی با سرعت و دیگری با تعلل...مادر من و من کرد برای تو آمدن، بعد که آمد نگاهش را از همه دزدید_ و لابد از من که با

ادامه مطلب  

همه چی همه جا یاد توست  

دیروز چادر جدید خریدم بیمارستان که بودم یه کم خراب شد وقت نشد بگیرم اصلا مدرسه که این چند روزه رفتم گیر کرد به میز پاره شد از این کارمندیا گرفتم ساده داشتم. اومدنی خونه یاد بابا کردم همیشه خریدامون نشونش میدادیم کلی تعریف میکرد و میگفت مبارکه. کل شهر خاطره هستش برام. باید بنویسم تا آروم بشم.

ادامه مطلب  

همه چی همه جا یاد توست  

دیروز چادر جدید خریدم بیمارستان که بودم یه کم خراب شد وقت نشد بگیرم اصلا مدرسه که این چند روزه رفتم گیر کرد به میز پاره شد از این کارمندیا گرفتم ساده داشتم. اومدنی خونه یاد بابا کردم همیشه خریدامون نشونش میدادیم کلی تعریف میکرد و میگفت مبارکه. کل شهر خاطره هستش برام. باید بنویسم تا آروم بشم.

ادامه مطلب  

خب  

خیلیا چادری بودنو قبول ندارن.و چقدر سخت متقاعدشون کرد که چرا چادر رو دوست داری.اینکه مسخرت می کن و تو شدیدن مغروری و کله شق.شدیدا هم معتقدی راه تو درست.و نمیدونی چطور به ی سری از دوستات بفهمونی حجاب چیه.آره مسخره ام می کنن.ولی همیشه مامانم میگه هرچیزی که مسخره کنی سرت میاد .من بنظرم فقط چادریا خوب نیستن.اینو زمانی فهمیدم که دختری که کلی آرایش رو صورتش بود اومد داخل مسجد دانشگاه نمازخوند..اونا دلشون پاک فقط راه درست گم کردن.گاهی خیلی چیزا اذیتم

ادامه مطلب  

"پوشاک مردم افغانستان"  

پوشاک بارزترین سمبل فرهنگی، مهم‌ترین و مشخص‌ترین مظهر قومی و سریع‌الانتقال‌ترین نشانه فرهنگی هرکشور است که به سرعت تحت‌تأثیر پدیده‌های فرهنگ‌پذیری در بین جوامع گوناگون انسانی قرار می‌گیرد.
در کشور افغانستان پوشش نظربه  شرایط اقلیمی، موقعیت تمدنی،  ساختار باورها، ارزش‌ها، هنجارها، ایدئولوژی‌ها، الگوها، آداب موقعیت سنی، جنسی و شغلی افراد در ولایت ها ومناطق  مختلف افغانستان متفاوت میباشد
لباسمردمپشتون:
مردان پشتون پیراهن ،تنبا

ادامه مطلب  

"پوشاک مردم افغانستان"  

پوشاک بارزترین سمبل فرهنگی، مهم‌ترین و مشخص‌ترین مظهر قومی و سریع‌الانتقال‌ترین نشانه فرهنگی هرکشور است که به سرعت تحت‌تأثیر پدیده‌های فرهنگ‌پذیری در بین جوامع گوناگون انسانی قرار می‌گیرد.
در کشور افغانستان پوشش نظربه  شرایط اقلیمی، موقعیت تمدنی،  ساختار باورها، ارزش‌ها، هنجارها، ایدئولوژی‌ها، الگوها، آداب موقعیت سنی، جنسی و شغلی افراد در ولایت ها ومناطق  مختلف افغانستان متفاوت میباشد
لباسمردمپشتون:
مردان پشتون پیراهن ،تنبا

ادامه مطلب  

غم دل با که بگویم که تو خود....  

 
ﻣﻦ ﺁﺭﺍﻣﻢ ...
ﻓﻘﻂ ﮐﻤﯽ ﺑﯽ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺍﻡ ...
ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻭﯼ ﺳﺮﻡ ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ...
ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻧﺬﺭ ﮐﺮﺩﻩ ﺍﻡ
ﮐﻪ ﮔﺮﯾﻪ ﺍﻡ ﻧﮕﯿﺮﺩ ...
ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﯽ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﻣﯿﺰﻧﻢ
ﺑﺎﺯ ﺳﺮ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻭﺭﻡ ...
ﻣﻦ ﺧﻮﺑﻢ ...
ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﮑﻦ ...
 
 
 
...
 
بعدتر نوشت:
کوهنوردی بهم آرامش میده...با چادر...
به تمام سنگ ریزه های سر راهم سلام میدم...
از همشون التماس دعا دارم...
و هربار یکی از بینشون انتخا

ادامه مطلب  

پست شانزدهم  

سلاااااااااااااااام سلااااااااااااااااام به همسر خوشگل موشگل خودم جیگر طلا عسل بلا
خوبی نفس میبینم که امروزم قاط زدیو خلاصه ای بدجنس
خب خب خب یه مدت خیلی کوچولویی نیستم سفارشات لازم رو بفرمایم
خب اول از همه بسیجی باش
دوم از همه بسیجی باش
سوم از همه بسیجی باش
سفارشات لازم انجام شد
خخ اهان مهمترین سفارش
مامانو ببوس
خخخ
خب نفس حالا جدی مثل همیشه سرسنگین
هرکی گفت آقاتون کجاست بگو آقامون رفته جبهه نه نه بگو خط مقدم آره این بهتره خخخ
بعد دیگه مح

ادامه مطلب  

بازم سفر باورنکردنی.  

خب سفر اینبار ما خیلی جالب شد... 3روز وقت داشتیم و پیشنهادات مختلفی هم داشتیم تا راهی بانه شدیم.
من و همسری راهی بانه شدیم و این سفر برای من تازگی داشت و یکی از آرزوهام رفتن به کردستان بود..از سمت زنجان بانه رفتیم و خریدهایی رو که لازم داشتیم خیلی سریع انجام دادیم و رهسپار سقز شدیم. تا یادم نرفته از دیواندره هم رد شدیم، به لطف اطلاعات همسرجان از مارک کالاها خریدهای خوبی رو در عرض دو ساعت انجام دادیم و به سمت سقز رفتیم تا بریم مریوان و سنندج...
شب ر

ادامه مطلب  

شهید برونسی و حضرت زینب(سلام الله علیها)...  

همسر شهید برونسی در خاطره ای می گوید: یک بار شهید برونسی خاطره ای از جبهه برایم تعریف کرد و گفت: «کنار یکی از زاعه های مهمات سخت مشغول کار بودیم؛ تو جعبه های مخصوص، مهمات می گذاشتیم و درشان را می بستیم. یک دفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه با چادر مشکی! داشت پا به پای ما توی جعبه ها مهمات می گذاشت پیش خودم فکر کردم حتما از این زنهایی است که می آیند جبهه به بچه ها نگاه کردم، مشغول کارشان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند. انگار اصلا آن زن را نمی د

ادامه مطلب  

 

مدتهاست که نمیتونم بنویسم و احساساتمو تخلیه کنم و آشفتگی هامو با نوشتن برطرف کنم.خوابشو دیدم...تو این وبلاگ انقد در مورد سوم شخصای مختلف حرف زدم که خودمم نمیدونم چجوری بگم خواب کیو دیدم...خواب کسی که مرداد۹۳وارد زندگیم شد و در عرض هفت ماه به کل از زندگیم خارج شد...بعضی وقتا بخاطر اینکه یه مدت برا داشتن کسی اصرار میکردی از همه خجالت میکشی حتی از خودت...تو خوابم دقیقا همین حسو داشتم...آبجیم باز میخواس بحثو بکشونه سمت اینکه طرف لیاقت منو نداشته و م

ادامه مطلب  

انتخاب ( مریم )  

صبح باید سر وقت خود را به مدرسه می رساندمهمسرم مسافرت بود و ماشین را هم برده بود .از خانه بیرون زدم توی پارکینگ خانه ساعت را نگاه کرده تاکسی یا پیاده ؟وقت به اندازه ی کافی داشتم پس به سرم زد پیاده بروم مسیر چندان طولانی نبود بیست دقیقه با پای پیادهاول صبح می چسبید . پنج دقیقه ی اول کافی بود تا بفهمم چه انتخاب اشتباهی کرده امفریب گرمای تنم را خورده بودم که هنوز از گرمای خانه تهی نشده بود باد می وزید و هر قدر از ایستگاه تاکسی دورتر می شدم انگار با

ادامه مطلب  

گلم شماره بدم؟!  

گلم شماره بدم؟!!!
   - خانم خوشگله برسونمت؟!
   - خوشگله چند لحظه از وقتتو به ما می‌دی؟!
   - گلم شماره بدم؟!
   - کجا می‌ری، منو نگا کن
   - حالا وایسا تا یه جایی برسونمت
اینها جملاتی بود که دخترک هر روز در طول مسیر خوابگاه تا دانشگاه می‌شنید.
بیچاره اصلاً اهل این حرف‌ها نبود...
هر روز این اتفاقات تکرار می‌شد تا جایی که دخترک چند بار تصمیم گرفت تا بی‌خیال درس و مدرک دانشگاهش شود و به محل زندگی خود بازگردد.
این قضیه به شدت آزارش می‌داد برای همین ب

ادامه مطلب  

به بهانه ی سالگرد شهادت شهید سیدحسین علم الهدی...  

1) چهارده ساله بود كه شنید یک سیرک مصری آمده اهواز. مسئول سیرک آدم فاسدی بود. فقط برای خنداندن اهوازی ها نیامده بود. حسین همراه چند تا از دوستانش، چادر سیرک را آتش زدند و فرار كردند.
دو سال بعد، مسیر دسته های سینه زنی عاشورا، میدانی بود که مجسمه شاه در آن نصب شده بود. حسین دلش نمی خواست دور شاه بگردد. مسیر را عوض کرد و بعد از آن، همه هیئت ها پشت سر هم مسیر حرکت خود را تغییر دادند. پلیس عصبانی شده بود و دنبال عامل می گشت. با همکاری ساواک، سرنخ ها رسی

ادامه مطلب  

 

پسرک یادش میاد نزدیکی های عید که می شد ، همسایه ها واسه خونه تکونی مثل موروملخ می افتادن به جون در و دیوار خونه هاشون ، حالا بساب و تا کی بساب . مثل امروزی ها شوهراشون قربونشون برن کلاس دار که نبودن ، آدم های ساده سنتی و بی غل وغش که باهم رفیق و با صفا بودن یه جورایی توی کارها شون تقسیم کاری داشتن یعنی یه گروه توی جابجا کردن اثاثیه ، یه گروه توی خونه تکونی و خاک گیری وسایل خونه ، یه گروه توی شست و شوی قالی ، گلیم ، در و دیوار کف اتاقها و حیاط هاشون

ادامه مطلب  

دغدغه در قلب جریانات...  

اردبیل؟!
+ کوتا بیو عامو...
از مزایای(!) همکلاسی با 30 تا شیرازی از جنس مذکر این لهجه ای هست که یه گوششو الان مشاهده نمودید
....
+لبخند
من همیشه از اون دسته ادمایی بودم که میگفتم باید با همه مهربون بود،لبخندت برای همه باشه و...اینجوریا
از اینایی ک مدافع سرسخت لبخند زدن ب هر عابری ک دیدی تو خیابونن...
حالا به شدت نه ولی مهم اینه خودم میفهمم چی میگم
وقتی وارد دانشگاه شدم خب طبیعتا تراکم جمعیت آقایون نسبت ب چیزی ک بیرون برخورد داشتم خیلی بیشتر بود
همکلاس

ادامه مطلب  

به دریا رفته می داند مصیبتهای دریا را ...  

بنام خداوند جان آفرین
( .. از قدیم گفتن به دریا رفته می داند مصیبتهای دریا  را..  ) 
یعنی برای حداقل درک، یه موقعیت، باید خودتم تا حدودی اون مرحله را تجربه کرده باشی... مثلا برای اینکه بدونی پدری و مادری یعنی چی؟ باید حداقل لحظاتی به محبت بی نظیر آنها به فرزندانشان فکر کنی...باید بفهمی وقتی اولادت یا همسرت بیمار میشه و یه آخ میگه !  یا خدای نکرده مثلا سرطان جسمشو از پا درمیاره و ذره ذره داره میمره؟؟... چه جوری همه دنیا پیش چشمات سیاه میشه و میخوای

ادامه مطلب  

به دریا رفته می داند مصیبتهای دریا را ...  

بنام خداوند جان آفرین
( .. از قدیم گفتن به دریا رفته می داند مصیبتهای دریا  را..  ) 
یعنی برای حداقل درک، یه موقعیت، باید خودتم تا حدودی اون مرحله را تجربه کرده باشی... مثلا برای اینکه بدونی پدری و مادری یعنی چی؟ باید حداقل لحظاتی به محبت بی نظیر آنها به فرزندانشان فکر کنی...باید بفهمی وقتی اولادت یا همسرت بیمار میشه و یه آخ میگه !  یا خدای نکرده مثلا سرطان جسمشو از پا درمیاره و ذره ذره داره میمره؟؟... چه جوری همه دنیا پیش چشمات سیاه میشه و میخوای

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1