تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


1090.متولد آبان ۹۵  

از نظر من جذاب ترین و هیجان انگیر ترین بخش از ماجرای متولد شدن یک نوزاد،انتخاب اسمش است.
پیش خودم حدسهایی میزنم و ته دلم میخواهد در نهایت اسمی بشنوم که غافلگیرم کند.
سه روز پیش دختر کوچولویی در فامیل مادری متولد شد.
اسمش را گذاشته اند ، فردوس!

ادامه مطلب  

36  

یه وقتایی دختر خانه سر پنجره شیشه پاک می کرد ، مادری همسایه ای میدید دو روز بعد واسه پسرشون 
می رفتند خواستگاری و سالها کنار هم زندگی می کردند . سالهای نه چندان دور دخترا تو عروسی
می رقصیدند و قر میدادند یه هفته بعد شوهر می کردند  اما حالا هر کی دماغ شو عمل می کنه دو روز بعد
شوهر میکنه مهمونی ها که تموم شد . دختره میره درس می خونه/ لیسانس میگیره/ فوق میگیره / خونه
به اسمش میشه / ماشین به اسمش میشه /مهریه رو می زاره اجرا / بعد هم پسر مردم و آس و پاس
می

ادامه مطلب  

نشریه ی خرداد - ده سال دیگه کجام ؟  

مجددا سلام الله علیکم جمیعا ، اگه بگذریم از "یه بار دیگه توفیقی شد که براتون بنویسم" و این دست تعارفات و زود تر بریم سراغ اصل مطلب ، این دفعه مخاطب اصلی حرفام بیشتر ترم اولی ها و سومی ها و چه بسا ترم پنجمي هان . دوستانی که توی این ترم ها هستند به ویژه بچه های ترم سومی و پنجمي که تا حالا دیگه یه مقداری از حقوق رو مزه مزه کردند کم کم باید به یک سوال اساسی پاسخ بدند : ده سال دیگه کجام ؟ (البته طبیعتا این سوال بر فرض حیاتمون تا ده سال دیگس ) -------> ادامه مط

ادامه مطلب  

 

کوچکتر که بودیم لای دفتر و کتاب هایمان اسم کسی که دوستش داشتیم را رمزی می نوشتیم با یک قلب درشت دورش!!!
ننوشته هم پاکش می کردیم که مبادا بزرگترها ببینند و دست دلمان رو شود!
خودش هم شاید هیچ وقت نمی فهمید که ته دلمان برایش قند آب می شود...
بزرگتر که شدیم به روزتر هم شدیم! علایقمان واضح تر شد، فهمیدیم نوشتن اسمش دردی از ما دوا نمی کند! ارتباطات گسترده تر شد، پای این موبایل لعنتی به میان آمد که تمام آتش ها از گور این نیم وجبی بلند می شود!
آنقدر پیش رفت

ادامه مطلب  

 

آدمهای گذشته یکی یکی به تو زنگ می‌زنند. 
و تو آن‌ها را با تصویر قبل می‌خواهی ببینی اما آن‌ها فرق کرده‌اند. تو هم فرق کرده‌ای. بزرگ شده‌ای،‌ و آن‌ها هم این را می‌فهمند که تو دیگر دختر بچه‌ی نوپای آن روزها نیستی. اما یک چیز که اسمش را می‌گذارم موهبت برایت اتفاق می‌افتد. آن هم خیلی زیرپوستی، و آن این است که یک زمانی وقتی که سرگرم زندگی‌ات بودی فراموش کرده بودی که این آدم‌ها خیلی بزرگند. خیلی خیلی بزرگ. اما حالا تو دیگر آن دختربچه نیستی که

ادامه مطلب  

 

چند ماه پیش یکی بازوم را کشیده بود و گفته بود "وای پریسا"!. همین که برگشتم، دستش را باز کرد که یعنی بیا بغلم! ماندم توی معذوریت و رفتم بغلش! خواستم بگم "ببخشید شما؟" اما مهلت نداد و شروع کرد از خاطرات دبیرستان گفتن. کمی که گذشت چهره اش به نظرم آشنا آمد ولی اسمش! هیچی یادم نیامد. مدام سوال میپرسید "پریسا یادته خانوم غفاری چقدر سخت گیر بود؟" " گروه رباتیکتون چی شد مقام اوردین؟" " یادته تو و عابدی مهتابی مدرسه رو شکوندین؟"( اینو بفهمم کی بهش گفته کشتمش!)

ادامه مطلب  

(خیانت چیست )  

امروز  میخوام  به اونایی  که قرار  نیست  بفهمن  تلنگری  بزم  شاید,   بیدار  بشن  از این  خواب  مصنوعی,
  هرچند  بعیده  کسی که خودشو  بخواب  زده  بیدر  بشه ,,
اگر ساختمان  را  به خیانت  تشبیه  کنیم  و هر دو  را دو بخش  نماییم ,   
مهمترین   قسمت  یه ساختمان  میشه  دیوارش ,,  و قسمت  بعدی  سقفش  , 
 درد دل کردن و صحبتهای غیر ضروری با نامحرم میشه  دیوار  خیانت
  و ارتبات  جسمی  میشه سقف  خیانت   
,هیچ سقفی  بدونه دیوار رو هوا نمیمون که بشه ازش است

ادامه مطلب  

1429  

کوچکتر که بودیم لای دفتر و کتاب هایمان
اسم کسی که دوستش داشتیم را رمزی می نوشتیم با یک قلب درشت دورش!!!
ننوشته هم پاکش می کردیم که مبادا بزرگترها ببینند و دست دلمان رو شود!
خودش هم شاید هیچ وقت نمی فهمید که ته دلمان برایش قند آب می شود...
بزرگتر که شدیم به روزتر هم شدیم! علایقمان واضح تر شد،
فهمیدیم نوشتن اسمش دردی از ما دوا نمی کند!
ارتباطات گسترده تر شد، پای این موبایل لعنتی به میان آمد
که تمام آتش ها از گور این نیم وجبی بلند می شود!
آنقدر پیش ر

ادامه مطلب  

مشدی غلام  

سطح حریم خصوصی و پرایویسی در خوابگاه به حدیه که وقتی دور همی نشستیم و یکی از دخترا فال می گرفت گفت اسم طرف چند حرفه، من هم فکر کردم اسم رو با فامیلی حساب می کنن،شمردم و گفتم " هشت " یکهو همه بچه های واحد در حالیکه دستشون رو به نشونه اعتراض سمتم دراز کرده بودند، داد زدند" هوووووی! اسمش چهار حرفه ! "
 

ادامه مطلب  

آزمایش  

یکی از بر و بچ قراره هفته دیگه مزدوج بشه...رفته آزمایش قبل از ازدواج.یکی دیگه از بچه ها که آماده است سوژه گیر بياره مخ همه رو به کار بگیره الان نشسته رو به روی من.دختره:به نظرت جواب آزمایششون چی میشه؟
من:حله....درسته...خوب میشه...
نکنه از این مریضیا اسمش چیه.   تالاسمی داشته باشه.
من

ادامه مطلب  

 

اگه اشتباه نکنم اون لوله ای که هوارو میفرسته تو شش ها اسمش نای ه. با هر بار دم و باز دم احساس میکنم نای م اینقدر میسوزه که الان منفجر میشه. حتا احساس میکنم استخون های جناقم فرو میشه تو شش هام. خدا بخواد مام دیگه رفتنی هستیم. ^___^
when they leave you, you just feel so lost.

ادامه مطلب  

چندین که بر شمردم،از ماجرای عشقت...اندوه دل نگفتم...الا یک از هزاران..  

میگن با شهدا معاشرت کنید،باهاشون دوست بشید، باهاشون عهد ببندید خوبتر و خوبتر بشین،و پای عهدتون بمونین...حتی وقتی راهیان میریم،میگن یه شهید انتخاب کنین و باهاش همسفر بشید...انتخاب کردن یه شهیدی که همسفر و دوستت باشه خیلی ذوق داره،شاید شهیدی که اولین بار درموردش خوندی،یا اونیکه بیشتر کمکت کرده،یا روحیاتش به تو نزدیکتره،و یا هزار و یک دلیل که من خبر ندارم ولی بقیه به خاطرشون شهیدشونو انتخاب میکنن...اما،چیزی که خیییییلی قشنگه،شاید حتی قشنگتر

ادامه مطلب  

تقدیم به دردونه  

مگه عشق چیه که انقد دنبال چیزه عجیبی هستیممگه قراره چه اتفاقی بیفته عشق همینه من نگاه میکنم تو لبخند و من دل میدم وتو دل میگیری ببین این اسمش دله ! اگه قرار بود بفهمه فاصله یعنی چیاگه قرار بود بفهمه که نمیشه ، میشد مغز ، دل دیگه ، نمیفهمه !

ادامه مطلب  

بدون گله  

بد نیست اسمش را بگذاریم  "مجموعه یادآورندگان فراموش شده". مجموعه کسانی که یاد ما هستند در حالیکه ما یادی از آنان نمی کنیم. دوستمان دارند ولی ما اهمیتی به محبتشان نمی دهیم. برای دیدنمان لحظه شماری می کنند ولی ما نمی دانیم از آخرین دیدار چقدر گذشته.
انگار هر كدام از ما یكی از این مجموعه ها داریم و یك عضو خیلی خیلی بزرگ هست كه عضو مشترك بیشتر این مجموعه هاست: گمانم می دانید چه كسی را می گویم.
با این حساب آیا باز هم می توان گله کرد از وفای ياران و جف

ادامه مطلب  

حتی اگر این ثانیه ها نگذرند...  

روزها طوری میگذرند انگار قرار نبوده این روزها زندگی کنم.
بی حوصله؟نیستم.
در عجله؟نیستم.
در جریان؟نیستم.
چشم باز میکنم و آفتاب در آمده و نیامده نانی به دهان میگذارم و میدوم.آفتاب ساعتهاست پایین رفته که برمیگردم و صدای اذان سینه ام را فشار میدهد.
دنبال زندگی میدوم و انگار همین روزهاست که دیگر اسمش را هم به یاد نیاورم.

ادامه مطلب  

آخ اگه بارون بزنه نزنه فرقی نداره  

این آقای طوسی یه کاری کرد که وایسم به بابام که درسشو تو آمریکا ول کرد و به شوق بازرگان و شریعتی تخم بقیه ی ماهارو اینجا ریخت بلاخره بگم الان کاملا داری نتایج انقلابتو میبینی دیگه؟
یعنی تا حالا نشده بود از این جمله های غذا تو گلو زهرماری بگم بهش. بلاخره نمیدونسته اینجوری میشه که. اما نه خیر آقاجون اگه الان ریشه اعتماد و صداقت خشک شده ، پودر شده، صدقه سری خیلیان که گفتن و مردن و ما موندیم با تموم ناکامیامون. و به قول توییتر فارسی: این روزایی که ا

ادامه مطلب  

رینگ تنگستن برای پشه سازی  

 امروز یه وسیله ی جدید دیدم، تو دلم گفتم هر روز یه چیزی در میاد که بتونن کاسبی کنن !!
ما با نخ و ... یه چیزایی شبیه به این حلقه رو درست میکنیم. البته همونطور که از اسمش مشخصه تنگستن بوده و وزن خوبی داره که باعث میشه به بید هد کمک کنه و پشه به زیر آب شیرجه بره
صید اسلک های سد کرج هم عالمی داره

ادامه مطلب  

گزارش یک و دو  

سلام
قرار بود بعد از میانترم کوانتوم خودم رو مجبور کنم که کتاب بخونم تا هم حالم خوب بشه هم دوباره شروع به مطالعه غیردرسی کنم
روز اول 30 صفحه رو تقریبا خوندم
ولی دیروز نتونستم. این دوروز اخر از 8صبح تا 7 دانشگاه بودم
طبق قرار هم بالطبع تا ساعت 7 بعد از ظهر امروز نت گوشی (اینستا)خاموش (توفیق اجباری)
+کتابی که دارم میخونم اسمش نامگذاری بی نهایت هاست بعدا معرفیش میکنم
++میگن ترامپ رای اورده به من ربطی نداره مهم هم نیست ولی خدا به داد سریال تاج وتخت برس

ادامه مطلب  

 

بابام داشت از یه نفر حرف میزد اسمش محمدرضا بود...گفت انگار نرفته محمدرضا...الینا سریع گفت اینجان احمدرضا اینا!!!نرفتن ....
خندیدم و بغلش کردم...گفتم چی میگی تو؟این یکی دیگه س!
برمیگرده میگه :خیلی عاشقشی؟؟
باعصبانیت گفتم عاشق کی ؟...ترسید،دیگه حرفشو ادامه نداد
بچه چهارساله هم از ذوق من وقتی اسم خانوادتون میاد میفهمه یه مرگیم هس ...چه وضعشه خدایی

ادامه مطلب  

بهترین وکیل دنیا....  

خدایا ...
قصه ی وکالت را زیاد شنیده ام !
اما قصه ی وکیلی چون تو را نه ...
تو که وکیل باشی همه ی حق ها گرفتنی است ...
پرونده ای که تو وکیلش باشی قصه اش ستودنی است ...
از روزی که ایمان آوردم، تو وکیل منی و تنها پناهم ...
و تو در این عشق بازی ، پرده از رازی بزرگ برداشتی ، رازی که اسمش را می دانستم اما رسمش را ...
رازی بنام "توکل" ...
"توکل" قصه ای است که از روز ازل برایمان خواندی و گفتی در هر تاریکی و پیچ و خم دنیا و حتی درتمام لحظات روشنایی، 
دستانت دردست من است ...


ادامه مطلب  

 

 
این كه تن به انجام هركاری نمیدی به این معنی نیست كه نمیتونی ! بهش میگن "چهارچوب" ! چهارچوبی كه خودت برای خودت تعریف میكنی و پایه و اساسش از "خانواده" شكل میگیره .. كسی كه چهارچوب داره ، "اصالت" داره .. اصالت رو نه میشه خرید نه میشه اداشو دراورد و نه میشه با بزك و دوزك بهش رسید ! اصالت یعنی دلت نمیاد خیانت كنی ، دلت نمیاد دل بشكنی ،  دلت نمیاد دورو باشی ، دلت نمیاد آدما رو بازی بدی .. این بی عرضه گی نیست ! اسمش "اصالته" ..

ادامه مطلب  

خیلی دوست دارم برگردم ....  

به 30 سال پیش ....وقتی که دانش آموز دبستانی بودم .... به اون دوران خوش دبستان ...به اون همه سادگی و یه رنگی ...به اون همه پاکی و صفا و عشق و صمیمیت .... به اون شادابی و سلامتی پدر و مادرم و جمع خانواده ... به اون همه هوای پاک و خیابونای خلوت 
یادمه اون موقع ها هر چند زمان جنگ بود با اون همه مشکلات بمباران ها و موشک بارون ها ولی چقدر شاد بودیمو سالم .... یادمه اون موقع ها بزرگراه شیخ فضل الله کنونی اسمش اتوبان ایوبی بود .... و چقدر خلوت . به راحتی می تونستم از عرض

ادامه مطلب  

وقتی یه جرقه، یه خاطره رو روشن میکنه  

آخرین ماه‌های دوره‌ی لیسانسم رو می‌گذروندم. ساعت آخر بود و هوا نیمه تاریک. بعد از درسی که اسمش یادم نیست اما استادش خوب تو ذهنم نقش بسته. برای خودم توی حیاط روی بلوک‌های کنار باغچه راه میرفتم بی قید. استاد از کنارم رد شد و گفت دختری با کفشهای کتانی ... برام عجیب بود حرفش و توجهش. لبخند زد و رد شد. و دیروز بعد از شش سال دیدمش و اولین جمله‌ای که بهم گفت همین بود: دختری با کفشهای کتانی ...
 

ادامه مطلب  

فِيوِريت هايم :)  

عاششششق كیك هویجی !! اصلا اسمش كه میاد آب از لب و لُچَت سرا زیر میشه :)) خوب یادت میاد كه یك بار هم پختی:/ خبببب به خوبی كیك هویج های بیرون و كافه ها نشد ولی خودت به عنوان اولین دست قبول داشتی ! اما بعدش دیگه درست نكردی یعنی خیلی حوصله اشو نداشتی ... همیشه معتقدی كه كیك هر خانوم مثل امضا یا اثر انگشتش می مونه .مثلا یكی كیك شكلاتی عالی درست می كنه یا یكی كیك كدو تنبل . بعد همه توی خونه سر و دست ناقص می كنن كه مادر اون اثر انگشتش رو نشون بده :)) حالا شاید در

ادامه مطلب  

نمونه برداری  

مامان دیروز رفته نمونه برداریجرات ندارم به کسی بگم اینوایشالا جیزی نیست، حتی میترسم اسمش رو بگمصبح زنگ زدم خونه، خواب بودنشد باهاش حرف بزنمشما هم حرفم رو بارو نمیکنیفکر میکنی دارم بهت دروغ میگم ، بخدا میترسم بگممیترسم در موردش حرف بزنمآخه چیزی نیست که بخوام در موردش حرف بزنم
میدونم چیزی نیستخدای منمیشه حرفم رو گوش بدیخواهش میکنمخواهش میکنم

ادامه مطلب  

 

وای سردرد داره کلافه م میکنه و اصن قصد نداشتم بخوابم امشبو 
میخواستم وست ورد رو ببینم
ولی باید بکپم چون فردا باید آرایه بخونم 
امتحان فلسفه منطق خیلی ضدحال بود امروز:))
مهم نیست ولی .
امروز عینک شیدا رو زدم و بهم میومد واقعا:/و یهو حنظله و اون دختره که اسمش ساراس ولی علاقه ی عجیبی به آیدا صدا کردنش دارم گفتن سمااا چقد بهت میاد برو بخر حتما:|
عینک شیدا بیشتر از اینکه به اون بیاد به خودم میاد:/
غزالی و زوری:))شت:))
تا قبل از لحظه ای که برگشت بهم گف «عز

ادامه مطلب  

 

وقتی تمام فکر و ذهن آدمی به چیزی مشغول و درگیر شد انگار که آن خواسته از او فرار می کند،هر چه به سمتش می روی دورتر می شود و فاصله بیشتر می گردد.هدف،آرزو،دلخواسته،آرمانشهر هرچه که اسمش را بگذاریم. تقریبا برای همه ما در دوره ای از زندگی اتفاق افتاده.. و تا حدودی ما را به خود مشغول ساخته؛ دقیقا زمانی که ذهن آن مساله را رها کرده و حتی به فراموشی سپرده، جرقه ها شروع می شود و خود نمایی می کنند و تازه دل و ذهن با هم همگام شده و هر لحظه مسیر رسیدن کوتاه و

ادامه مطلب  

دلم عجيب دوستانم را مي خواهد!  

دلت عجیب دوستانت را می خواهد !!! دل است دیگر اگه بهانه نمی آورد كه اسمش دل نبود ، مثلا مغز بود ، گوش بود . به قول شازده كوچولو دنیای آدم بزرگ ها خیلی عجیب است . حالا تو و دوستانت  وارد دنیای آدم بزرگ ها شده اید . حتی وقتی بعد از مدت ها كنار هم می نشینید ، مدام از دنیای آدم بزرگ ها صحبت می كنید از آینده از كار از ازدواج... دلت تنگ است برای خنده هایتان ، برای پیاده روی هایتان ، برای كلاس نرفتن هایتان  حتی برای غیبت كردن هایتان پشت سر اساتید و حتی برای نش

ادامه مطلب  

 

اسمش شد مـــــــــــد!!! شلوار لــــــی را برایمان فرستادند،اول زیاد هم بــــد نبود، بعد شد آفـــــــــت غیرت و حیا پسرانه اش از بالا کوتاه شـــد و دخترانه اش از پایین چادر شــد مانتو های بلند،مانتو ها ذره ذره آب رفت، حالا دیگر باید آن را بلــــــــــوز نامید،چادر چادری ها هم کم کم تبدیل به شنــــــل شده، یا آنقــــــدر نازک که بودنش طعنه ایست به نبودنش حالا که دیگر شلـــــوار جایش را به ساپـــورت داده، روسری ها هم که از عقب و جلو آب رفته!

ادامه مطلب  

روزهای خوبی هم هست  

 
همه روزها هم بد نیستند. همین که روزهایی پیدا می شوند که می توانی تا ظهر بخوابی. بعد برای خودت صبحانه درست کنی. با دوستانت چت کنی. برایشان استیکرهای خنده دار بفرستی. خانه را مرتب کنی. غذای مورد علاقه ات را بپزی. باز بتوانی بخوابی. کتاب بخوانی. کارهای نیمه تمام را انجام بدهی. طرحی را که چند روزیست به آن فکر می کنی بنویسی. صدای کسی را که اسمش عشق است بشنوی. کسی که دور است و روزهای تعطیل با دوستانش کوه می رود. همین که می توانی صدای قشنگِ مامان را بشنو

ادامه مطلب  

بودن یا نبودن  

این ک یهو تو سن 27-28 سالگی یادت بیاد چی دوس داری آیا چیز مسخره ایه؟
این که ندونی یا بهتر بگم نخوای نه این وری نه اون وری.. وسط ی کم سمت راست این طوریش م داریم؟
این ک دلت پا پند چیزای مسخره باشه هم میشه؟
این که ی نفر خیلی پر رو هست و از رو هم نمیره... این چی؟
این که.. این که... 
به نظرت کی قراره ب این سوالا جواب بدم؟
پاییز آدم و گنگ میکنه دیوانه میکنه حتا اگه تا الانش م ی قطره بارون نبینی.. پاییزه دیگه اسمش روشه ! نمیشه باهاش قهر شد .. حتا اگه سهمت فقط سوز سر

ادامه مطلب  

جغرافیای باتلاق  

می گوید: از سرزمینت حرف بزن
من به دور و برم نگاه نمی کنم، جای همه چیز را می دانم، تغییر جای کتاب ها را بو می کشم، اگر کسی در نبودم پا توی اتاق گذاشته باشد، از غبار کم رنگ شده روی کتابخانه و موهای روی فرش می فهمم، دو و نیم کیلومتر راه تا مترو هر روز همان است که بود، 45 کیلومتر راه تا محل کار، چهره های ساعت های مختلف را می شناسم، شیرینی فروشی سر کوچه را، پله ها و دو تا گلدان ورودی ساختمان را، میز کوچکم را ... 
سفر می کنم، گاهی بیشتر، گاهی کم تر، سفر می

ادامه مطلب  

 

با اینکه دوسش ندارم...ازش فراری ام بودنشو نمیخوام ... حوصلشو ندارم ازش میترسم...ولی خیلی بامعرفته از وقتی که بدنیا اومدم کنارم بوده شماهام میشناسیدش ... شاید بیشتر از من... همیشه وقتایی که هیچکس حوصلمو نداشت  اون بود که میومد سراغم یه لقمه بغض و غمو غصه و اشک میخوردیم کنارهم خلاصه دمش خیلی گرمه هرجوری که میپیچوندمش باز یجوری جلو راهم سبز میشد میگفت چطوری رفیق خوبی؟ این روزا کم کم داره ازش خوشم میاد باحاله ... نه اونی که تو فکرته نیستااا ‌... اون ب

ادامه مطلب  

بوف کور  

دختره اومده میگه:برا کنفرانس دو تا کتاب بیشتر نمونده....یکیشو انتخاب کن.
بوف کور یا کشتی پهلو گرفته؟
من یه خورده فکر می کنم....میبینم کشتی پهلو گرفته بهتر از بوف کوره....انتخابش می کنم....
فرداش تو خوابگاه دارم کتاب مورد نظر رو مطالعه می کنم.غرق مطالعه ام که یه صدایی میاد...هیاهو تقریبا.... می رم پنجره رو باز می کنم.چند تا از بچه ها دارن با توپ بازی می کنن.میگم:آرومتر....درس داریم ها....یکی از بچه ها میگه:بابا داریم تو این زمین خالیه بازی می کنیم.اسمش رو ه

ادامه مطلب  

1085.I love this  

آن دختر دور
که شب ها در حاشیه ی کتاب فیزیک
در متن عناصر شیمیایی
لا به لای چند خط هندسی
کلمات عشق می نویسد معشوقه من است
 
با چشمانی به رنگِ قهوه ایِ روشن
سبزِ میشی
در اتاقی کوچک
با پنجره ای رو به دریا
به کویر
جنگل
ساختمان های بلند
رو به خانه ی همسایه
میدانی متروک
رو به دیواری بلند
با رویاهایی از جنس حبابِ صابونِ عروس زندگی میکند
 
پدرش کارگر کارخانه ی چوب بری
کتابفروش
راننده تاکسی
کارمند بانک
در اداره ی مرکزی پست کار می کند
مادرش ، خیاط محل
پرس

ادامه مطلب  

دوماه خیلی سنگین...!!  

اول بگم ک بعد مدتها ی فیلمو دنبال میکنم...بعد شهرزاد شخصیت یکتارو خیلی دوس دارم...البته بازیگر شهرزاد و بیشتر از شخصیت شهرزاد دوس داشتماااا...بگذریم..شش شهریور یادم میاد...باز هم مثه کرمان رفتن و مکه رفتنم ساک ب دست رفتم سرخاک بابام...شاید میدونستم قراره باز روزهای سختیو بگذرونم ک انقد زار میزدم...اینجور وقتا راستش جاش بیشتر میاد بابام...زیاد نگذشته بود از ایام خدمتم ک قصه های فرناز شروع شد...نشد دیگه...نشد..راضی ام ب رضای خدا ولی هنوز بعد آخرین حرف

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1