تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


سوخته دل اين حروف به حالش  

لطفا منو ببر پیش همون كسی كه بهت گفته جواب ندادن كامنت یا پی ام یا تكست، دیر جواب دادن بدون عذرخواهی كردن، سین زدن ولی جواب ندادن، بلاك كردن، آنلاین بودن ولی سین نزدن یا هر عمل مافوق بشری دیگه ای كار بزرگیه كه ازم بپرسه خب حالا از چی این پسره خوشت اومده؟ تا بهش بگم خیلی مودب بود، زود جواب ميداد، دیر جواب ميداد عذرخواهی میكرد و به صورت طولانی مینوشت توی این زمان كجا بوده بدون این كه با هم هیچ نسبتی داشته باشیم...

ادامه مطلب  

27  

بعد از اون گرمای پنجاه درجه ای...من هنوزم دغدغه قمقمه و آب راحتمم نمیزاره... وقتی سردیشو از دس ميداد و آبجوش تحویل ميداد و شاید می خواست بگه دنیا هلاکت میکنه... اینجا جای مناسبی واسه تو نیس.
.
.
.
ما چنان زندگی میکنیمکه گویی هموارهدر انتظار چیزی بهترهستیم، حال آنکه اغلب آرزو میکنیم، ای کاش گذشته بازگردد...
آرتور شوپنهاور
 

ادامه مطلب  

یه طوری شدم  

بسم الله الرحمن الرحیمیک همکار نیشابوری دارمامروز داشت تلفنی آدرس ميداد به سرویس کار پکیج که برود پکیج خانه اش را سرویس کندحرف که میزد لهجه اش شبیه یکی از دوستان مشهدی ام بودیطوری شدمچند وقت پیش هم دوسه تا تسبیح خریدم ، خرید اینترنتی ، خانم محترمی که جواب ميداد هم خیلی سعی میکرد فارسی را طهرانی صحبت کند اما باز هم ته لهجه اش شبیه همان دوست مشهدی ام بودباز هم همانطوری شدم ..نکته دان.

ادامه مطلب  

خر فروشی ملا ...  

ملا یک خری داشتدر غایت پیری ، لاغری ، بیماری و ....هر چه علف و علوفه و کاه و یونجه و...به الاغ ميدادنه چاق میشدونه کار میکردبخاطر بیماری همناچار پولی برای دارو ودرمان ودکتر و...خرج میکرد ولی خر خوب نمی شدکهنمی شدتصمیم گرفتخر را به بازار ببردوبفروشدرفت جمعه بازار وتا ظهر هر چه منتظر ماندکسی نه سراغ الاغ را گرفت ونه قیمتی گرفتدیگر از فروش ناامید شده بودکه یکنفر نزد ملا آمد وگفتخر را برایت می فروشمبشرطی که نیمی از پول فروش را به من بدهیملا گفت نیم

ادامه مطلب  

 

عجیب دلم گرفته از بی مهریش
از بی توجهیش
از همه چی
دارم واقعا به این نتیجه میرسم که براش مهم نیستم وگرنه بعد دو سه رور
یه پیام حداقل بهم ميداد
اوووف خسته شدم دیگه
چقد بی توجهه نسبت بهم 
مگه چقد میتونم خودمو بهش یاداوری کنم که فراموشم نکنه...

ادامه مطلب  

خواب هاي يك يوگي  

خواب استاد رو دیدم !
نشسته بودیم منتظر كلاس بودیم و بچه ها خیلی بی نظمی میكردن خود منم با یكی همش حرف میزدمی و میخندیدم و اولین نفر هم نشسته بودیم  ... استاد از همه عصبانی شدن و گفتن همه برن عقب و گوشه ای بشینن كه دیگه اریب بودیم باهاشون و روبروشون نبودیم ... یادمه قبلش همش حركت یوگا میكردیم ... طی حركات منظمی یه سیكلی رو میرفتیم كه من یادمه خرگوش رفتیم .. بعد كه استاد عصبانی شدن، و رفتیم عقب، دیگه كسی نباید تمرین میكرد ما فقط باید استاد رو نگاه میك

ادامه مطلب  

تحول  

منتظر یه تحولم یه تحول بزرگ تو زندگیم حتى مرگ هم میتونه یه تحول بزرگ باشه....
از حس خوشحالى میترسم چون هرموقع خوشحال بودم یه اتفاق خیلى بد و وحشتناك برام افتاده
یه جورایى شاد زیستن و فراموش كردم از عشق میترسم خیلى میترسم كاش اون تحول بزرگ زندگیم زودتر رخ ميداد كاش باور كنم كه عشق دیگر وجود ندارد و وسیله اى براى سوءاستفاده ست كاش بتوانم بدون عشق زندگى كنم اى كاش .... زبان بند آمده اشك ها قدرت كلام را از من دزدیده اند دنیا براى مشكل ست بدون عشق ولى

ادامه مطلب  

 

انگشتاشو فشار ميداد به کف دستش . می گفت اینجوری کم کم آروم میشه. می خواستم بگم می تونه به جاش دست منو محکم بگیره . نگفتم. توی شلوغی نمی تونستم چهره شو با دقت ببینم. لعنت به شلوغی! می خواستم بگم لعنت به چشام که حیفه چشاته اگه نگاشون کنی .نگفتم . سه چهار تا کتاب و به سختی با یه دستش گرفته بود و به قفسه سینه ش تیکه ميداد!با خودم میگفتم کاشکی من سه چهار تا کتابه تو دستش بودم،کاش انگشتاش بودم ! می خواستم بگم می تونم براش نگهشون دارم . نگفتم;)به مقصد که رسی

ادامه مطلب  

 

برا اولین بار دسته عزاداری محرم رواز نزدیک دید..وقتی برگشت بایه چهره ی بهت زده  ک چشمای کوچولوی گردش  بیشتر از همه ذوق وشوق وبهتش رو نشون ميداد ،سعی کرد بادستای کوچیک وزبون نصفه ونیمش اولین مواجه با چیزی ک  اون حجم ازتعجب رو  براش بوجود اوده بود توضیح بده...

ادامه مطلب  

 

بی نهایت عالی بود.. البته برا من... اصلا حال روحم جا اومد.. خصوصا بین آدمای پاک روستا.. سختیای خاص خودشو داشت ک بی نهایت شيرینش میکرد و عزیزائی بینمون بودن ک حضورشون غنیمتی دست نیافتنی بود.. بودن با چن تا دکتر ک هم جنس خودت بودن و سرشار از علم.. و اینکه هنوز آدمای خوب هستن! اینا بهم نشاط روحی عجیبی ميداد... حتی بوی آتیش روستا وقتی با خنکی اون هوا میکس میشد خیلی هیجان انگیز بود.. یا جاده های خاکی ک ونمونو پر از خاک میکرد و همه نق و نوق میکردن اما برا من

ادامه مطلب  

 

دارم به این نتیجه میرسم
که خیلی بی سر و صدا آدرس وبلاگ رو عوض کنم نمیتونم حرفامو بزنم!!!
می مونه رو دلم میشه یه بغض گنده
میشه یه سنگ توی دلم .
الان من برم حرفامو کجا بزنم!! به کی بگم؟
بغضه خفم کرده کاش بشکنه .
کاش یه نفر توی دنیا بود درکم میکرد حق رو ميداد به من
که حداقل یکم آروم میگرفتم
خفه شدم
خفههههههه

ادامه مطلب  

مصاحبه با منه نوعي  

حدادعادل:3
لاریجانی:2
آقای عارف:5
خمینی:4
خاتمی:10
روحانی:5
احمدی نژاد:0
امروز از تهران زنگ زدن خونمون یه خانمی پشت خط گفت: ما از مركز نمیدونم كجا زنگ میزنم در حال آمارگیری و تحقیق در مورد  تغییر روند نگاه اجتماعی مردم كشور و سطح آگاهی و نمیدونم چی چی مردم هستیم و میخوایم باهات مصاحبه كنیم چند سالته و اینا منم گفتم 24 سالمه و كارمندم خلاصه دید خوب كیسی رو زنگ زده گفت من مصاحبه رو شروع میكنم حاضر هستید؟؟منم گفتم بفرما و حدود سی دقیقه باهام مصاحبه كر

ادامه مطلب  

یاد آن روزهای قشنگ  

یاد آن روزهای مهر و مدرسه بخیر زیبا بخیرمن اون وقتا هر زمان صدای آژیر قرمز جنگ میومد یاد و خاطرات مدرسه میفتم
ابتدایی و تعطیلی مدرسه و صدای هواپیما و جنگ و...اما بهتر از همه بوی خوش کتابا و زنگای تفریح خوردن خوراکی هایی  رنگارنگ ک مدرسه ميداد یه حس و حال دیگه ای ميدادصدای زنگ های انقلاب و سروده های اون زمانصبح های زود پا شدنا و احیانا مامان جورابای من کجاستعصرگاهی و پایان کلاس بوی نان و تنور داغ
صف های صبحگاهی و سرهای کچل جوری راه راهی مثل چمن


ادامه مطلب  

کاش  

کاش اونی ک ی روز اصرار داشت این وبلاگو برگردونم بازم گاهی ی سر بهش میزد
گرد و غبارشو میگرفت
ی سروسامونی بهش ميداد
ی دستی ب سر و روش میکشید
اما...
.
.
.
حالا دیگه ن وجوده من براش مهمه نه این وبلاگ و نه خاطرات.
حتی لحظه های قشنگی ک اینجا ب ثبت رسیده هم دیگه مهم نیس
دیگه کسی نیس ک بیاد بهشون سر بزنه
رو همه چیزو خاک پوشونده...
کاش همه چی مثل قبل میبود...

ادامه مطلب  

نقش پیوند  

مرغ سحر ناله سر کن!
والا این مرغ ما کارش از ناله گذشته است.
دیروز تر ها دلش چونان نازک شده بود که با کوچکترین تلنگری آه از نهادش بلند میشد و گریه سر ميداد.
گریه کنید ، گاهی گریه تنها راه پیوند زدن دل به آسمان است.
خداوندا نقش پیوند بزن به این روز هام.
سمانوشت در روزگاری غریب و بس قریب به رویاهاش. ❤❤

ادامه مطلب  

 

سلامی که بوی نفت ميداد  "منبع "
پی نوشت :
مدتی قبل دقیق یادم نیست کی این متن رو خونده بودم ،اون موقع یجورایی واسم نقش هشدار دهنده رو داشت ، الان یعنی این یکی دو روزه یجورایی دلمو میلرزونه ..
همش دارم با خودم تکرار میکنم یعنی من سلام هام بوی نفت ميداد؟! نميداد اینو مطمئنم که نیت و قصدم این نبوده شاید در ادامه اون سلام ،حرف بود و سوال بود و باقی ماجرا ولی هیچ وقت به این نیت احترام و سلام علیکی نبوده ،نبوده خدایی ولی اگه ناخواسته جوری رفتار کردم که ا

ادامه مطلب  

دروغ  

این موردو خوب میتونم شناسایی کنم
دروغ!
به دروغ اومد و گفت اشباه شده و شما را بجای یکی از شاگردام که همنام شما بود بلاک کردم. طوری جوابش دادم که باشه باور کردم
اما دروغ بود! عکسمونو ندید!؟ به اسم سیو کرده بود!؟
اما خیلی بی میل جواب ميداد. منم بیخیالش شدم
امروز روز جدیده، مث همون روزی که "او" و امثال او نبودن. من باید شاد باشم و راهی رو که داشتم میرفتم رو ادامه بدم

ادامه مطلب  

دل نوشته  

در حوالی خیال همه ی ما کسی هست که جان میگیرد...آرام و آهسته ولی خودش نمی داندگاهی با سکوتشگاهی با حرف هایشگاهی با نبودنشحرف های نگفته ای را در سینه ی ما نگه میدارد شاید روزی که خیلی دیر است حرف ها را بگوییم اما...
پدر بزرگ میگفت جوان تر که بودم پست چی بودم با دوچرخه نامه های مردم رو اینور اونور میکردم برام عادی بود هر کسی رو که میدیدم یه روزی برای دادن نامه یه خانواده که تازه تو شهر اومده بودن رفتم و طبق عادت برای همشهری های جدید گل میبردم در زدم

ادامه مطلب  

https://telegram.me/naronegar  

نار و نگار
(داستان اول)
ظهر بود.خروس نگار رو بوم بالای ناودونی گردن اینور و اونور میكرد و زیر لب غر میزد. آقام جلدی از پشت خَر پشته اومد بیرون و دو دستی جهید روش ،طوری كه یه هوا جلوتر میومد از بالا میافتاد رو انار كنج حیاط. تو حیاط دم حوض آقام و اشرف زن آقام واستاده بودن و خروس نگار تو بغل آقام بود.چاقوی كهنه زنگ زده آشپزی زن آقام و بعد آسه آسه اومدن از پله ها رسوندم به آقام.یه نگاه اینور و یه نگاه به آفتاب وسط ظهر تو آسمون كرد و یه بسم الله گفت و خر

ادامه مطلب  

الذی جمع مالا وعدده  

مزه اش واقعا به مذاقمان خوش آمده بود...
حسابی لذت میبردم از داشتنش...
وقتی بیرون میرفتیم در دل احساس فوق خوشایندی از داشتنش داشتم. باعث شده بود که تفریحات زیادی داشته باشیم.جاهایی که فکرش را نمی کردیم برویم. همه چی فوق تصور خوب شده بود. روزها گاهی که از خانه بیرون میرفتم بهش نگاهی می انداختم و میگفتم خدایا یعنی این مال ماست؟ باورم نمیشود یعنی واقعا ماهم در پارکینگ ماشین داریم! شاید ماشین‌ برایِ خیلی ها یک وسیله ی معمولی باشد ولی برای ما معمولی

ادامه مطلب  

من هنوز زنده م  

اخر فیلم پاپیون میکفت من هنوز زنده م مادرفاکرز. فیلم بسته میشد با این جمله. پیروز میشد پاپیون با داد زدن این جمله. حتی اگه نشون ميداد فرار کرده از زندان و زندکیشم توپ شده، فیلم اینقد اثیرگذار نبود. ولی فریاد زدن این جمله، خیلی امید داره توش. 
هنوزم من نمیتونم داد بزنمش. ولی زنده م. 

ادامه مطلب  

 

امروزخاله فاطمه وپریسااینااومدن ملاقات مامانم.اول عموحسین ب خاله زنگ زدوهمینجوری باهاش حرف میزد ک کجاییدوکی میایدوازین حرفا.خیلی حالم خوب شدچون خاطره اون باری خاله توخونمون باعلیرضاحرف زدهنوزتوذهنم بودوازارم ميداد.اون موقعاک میرفتیم استخر.دیگ اخراش بود.اون موقع حس کردم واس تلافی اینه ک خوب باهاش تلفنی نحرفیدم البته پوشوندن گندحرفای تلفنیمم بود.ازین حرصم گرف ک خالم قبلش گف حسینه.عمرااگ ی بارم باعموحسین اونجوری میحرفید

ادامه مطلب  

پورشه چه میکنههههههه  

پلیس اومده بود تو خیابون و به ماشینایی که خلاف پارک کرده بودن تو بلندگو تذکر ميداد:
پیکان!!!....راننده پیکان!!!......حیف گواهینامه که به تو دادن!!!!!
پراید!!!!پراید!!!!پراید زود حرکت کن آخه تو توی کدوم آموزشگاهی گواهینامه گرفتی؟!؟!؟
راننده مینی بوس!!!!اینجا جای پارک کردنه؟!؟!
وتا اینکه رسید به یه پورشه!!!!
تن صداش رو آورد پایین وبا یه لحن خیلی مهربون گفت:
پورشه........!!!!!!تو دیگه چرا گلم؟!؟!؟

ادامه مطلب  

 

‎دیروز هم خونه خاله بانو. طبق معمول دم رفتن شكم بچا كار كرد و نهایتا باز دیر شد، هر چند بماند كه نادی هم چمدون خریدای دوستش برا مغازش رو كه داده بود دستش كه توی بار خودش بیاره كه بعد ازش بگیره رو یادش رفت بیاره و یه برگشت به خونه اضاف شد بهمون و داداشه هم توی راه كار داشت و یه توقف... ولی كلا هی تلفن روی تلفن مامانه كه اینا میخوان غذا بخورن! (از صبح رفته بود كمك خاله) از اون ور هم هی غرغر بابا! دیگه من كلا با اعصاب تعطیل رفتم!‎اونجا هم علی بچه محبوب

ادامه مطلب  

 

نشستم تو اتاق صدای مرد همسایه ميداد سر بچه چهار پنج
سالش داد میزنه.‌بهش بالحن بدی میگه گمشو
توله سگ.برو اونور آخه لامصب پاره تنته هرچقدم فضول باشه 
اونم دختر بچه که ناز داره بایدفحشش بدی؟
به این میگن بی غیرتی.البته مادرشم سرش همش داد میزنه 
فحشش میده. ینی منم بچه میداشتم سرش داد
میزدم؟ خداهم به چه روانی هایی این طفل معصومارومیده. 
ادم بچه نداشته باشه بهترازاینه که مثل وحشیا 
رفتارکنه. حیف که نمیتونم دخالت کنم. وحشیا انقد وحشی 
نباشین دیگه.م

ادامه مطلب  

جا ماندم  

امروز جمعه ۱۳۹۵/۰۸/۰۷ هست.داشتم شبکه خبر را میدیدم. گزارشی از زندگی یک مدافع حرم به نام محمد بلباسی را داشت نشان ميداد.خدا رحمتش کند.چقدر مرد بزرگی بود.عجیب است زندگی شان
مرا به رسم رفاقت دعا کنید.از قافله ی ارباب جا موندم.اول دعا کنید برای اینکه بتونم بنده ی خوبی بشم بعد دعا کنید که بتونم به کمک ارباب بی کفنم با قلبی آرام به سوی حرم خواهرشون برم و ان شا الله مایه ی سر افکندگی آقام نباشم و بعدش دعام کنید که قبولم کنند

ادامه مطلب  

و من بیدارم...  

دیروز که رفتی دلم باز گرفت...    از غصه دوریت دلم باز گرفت
نزدیک که بودی بوی تو را نسیم می آورد
آرامشی ميداد و این موقع شب خواب ...
آسوده خاطر بودم که هنوز نزدیکی
   حالا نه تو هستی و نه شيرینی عطر نفست...
 
                   و من بیدارم (ساعت 3:26 نیمه شب)...
 

ادامه مطلب  

کیارا و ویولت  

 یک ظهر تابستانی گرم دیگر در شهر گرین فرویت . کیارا داشت به گل های توی باغ اب ميداد که یک دفعه برای وایبرش یک مسیج میاد . نوشته شده بود : کیارا من دم در خانه تونم در رو باز کن از طرف قربانت ویولت . کیارا اب پاش رو زمین انداخت و رفت بیرون . 
کیارا. هی دیوونه من اینجام 
صدای نیامد 
کیارا. اهای کدوم قبری هستی 
یک نفر از پشت گردنش رو محکم گرفت و فشار داد 
کیارا حسابی ترسید اما بر ترسش قلبه کرد و  مثل اسب با پا یک لگد زد تو شکم ادمی که پشتش بود 
و دفعتا رو

ادامه مطلب  

 

-دارم به این فكر میكنم واسه یه آدم هركارى میكنی و همه جوره معرفت به خرج میدی و ... هی م میگه من برات جبران میكنم، بعد پاش كه میفته قدم از قدم برنمیداره برات، حتی واسه كوچیك ترین چیزی-من هیچ وقت وقتی از كار كسی ناراحت میشم بروز نمیدم فقط یهو از این رو به اون رو میشم و یه جوری میرم توو لاك خودم كه همه هی میپرسن چت شده یهو منم میگم هیچی و نمیگم چرا، بعد همون آدم طلبكار میشه كه چرا باهام سرسنگینی و اینا، منم باز هیچی نمیگم و میگم نه اصلا اینطور نیس، اص

ادامه مطلب  

تکر  

به شدت به میانمایگی خود درست در خیابان هفدهم شهریور که مانند باقی خیابان ها ی بعد از انقلاب. ۵۷ بود و آن را ندیده بود اما تمامی ۸۸ پیش رو رژه که نمیرقت به طور قطع. میتوانست همه چیز را از نوع بپذیرد و تنها یک چیز از کودکی او باقی مانده بود مرگ معلم نه البته بلکه پسر معلم اول ابتدایی. 
ابتدایش را من درست در ۸۸ که نه بلکه ۸۹ دید. درست من بودنش در آن هیجانات کالبد خویش را از دست ميداد به سوی شخص ثالثی سرازیر می شد و مدام به بی مایگی این خرافات پی میبرد

ادامه مطلب  

قـــفـــس  

داشتم تو اینستا چرخ میزدم یه پیج پیدا كردم. Chat_sad. برای خیلیا واقعا ناراحت شدم. ولی یه دلگرمی بهم ميداد كه فقط من نیستم كه یه رابطه ی مسخره و پیچیده و زوركی  داره و تنها نیستم.  حوصلشو ندارم نمیخوام براش وقت بزار. حاضرم هركاری كنم تا بهش پیم ندم تا جواب ندم به تلفنش.مثل یه مزاحم دكش میكنم به بهونه های مختلف و از سنگدلی خودم تعجب نمیكنم.وقتی هم حرف جدایی زده بشه همش تهدید و تحقیر و ترحم و هزاربازی دیگه هست. كاش از اول میدونستم همچین شخصیت غالب و مر

ادامه مطلب  

شکلات  

هر روز از میدون فردوسی رد میشم
یه خانمی رو می بینم
یه خانمی که یه مغازه داره
مغازه شيرینی فروشی، ازین شيرینی های یزدی داره 
هر روز که میرم ایستاده دم در مغازه و عابرای پیاده رو نگاه میکنه
از بین همه اون آدما که دارن تند تند رد میشن، به یکی رو میندازه
معمولا هم یه آدم جوون
ازون میخواد تا کرکره مغازه اش رو بکشه بالا واسش
ندیدم تاحالا کسی بهش نه بگه 
بعدش که کارش تموم شد
اون خانم از تو جیبش یه مشت شکلات بهش میده....
دوست داشتم ازون شکلاتا به من میدا

ادامه مطلب  

نیمه مهر  

چی بگم.....
ایمان دلش خیلی تنگه
خیلی
تنها جایی ک یخرده اروم میشم این صندلی لعننیه
تنها وقتی ک میتونم جلو بغضمو بگیرم وقتیه ک به این لعنتی پک میزنم
این تیر لعنتی
تموم زندگیم شد لعنتی که!!!
چقد خوب بودم وقتی ک بود
چقد دستاش بهم ارامش ميداد
چقد حرفاش ارومم میکرد
بودنش چه خوب بود
این زندگی لعنتی کی میخاد بخنده بهم
بگه اقا ایمان بفرما ...بیا اینی ک میخاستی
تا کی سر ناسازگاری داره باهام
ولی 
من عاقبت شکستش میدم
میترسم که اون وقت خیلی دیر شده باشه
خیلی....

ادامه مطلب  

فاصله  

درست زمانی که فتحعلی شاه هر چند وقت یک بار ریش هایش را تغییر رنگ ميداد برای تنوع,و هر شب ساعت ها رو به آسمان بجای تفکر به عظمت خدا به این فکر میکرد امشب به بر کدام زن بخوابد,توماس جفرسون با رای مردم سومین رئیس جمهور آمریکای جهانخوار شده بود و دانشگاه ویرجینیا را تاسیس کرد و همچنین اعلامیه استقلال آمریکا از بریتانیا را پس از جنگ های متمادی نوشت و آن ها را مستقل اعلام کرد.حالا برای این که فاصله را دوباره ببینید,نگاهی بیندازید به این که آمریکا چه

ادامه مطلب  

یادداشت شماره8  

امروز پنج شنبه 5 مرداد 95 ساعت 6:38 ق.ظ
سلام...دو هفته از کنکورم میگذره...امسالم گذشت مثل دو سال پیش...نمیدونم چرا این روزا حس میکنم از 18 سالگی به بعد واقعا زندگی نکردم.. هیچ چیزش شبیه زندگی نیست..من اون آدم قبل 18 سالگیم نیستم..همش حس میکنم توی خوابم... یه حالت خلسه...منتظرم یه روزی بیاد یکی بزنه رو شونم بگه خسته نشدی انقدر خوابیدی؟!...هر چی بیشتر بهش فکر میکنم بیشتر تعجب میکنم من کی اینطوری شدم؟!کی فرصت کردم انقدر سختی بکشم؟ چطوری تحمل کردم؟ من من من چه ب

ادامه مطلب  

 

نار و نگار(داستان دوم)
عصر كه میشد پشت دار قالی گوشمون به در بود كه آقام سر برسه و بریم سراغ آب دوغ خیار و آش اسفناج و یا هر چی اشرف زن آقام آماده كرده بود ،ما بیشتر شبا همینا رو میخوردیم یا گوشت كوبیده آبگوشت ظهرو .من یه سر قالی بودم و نگار اون سر دار قالی و بین ما مهلقا دختر خاله اقدس خودم میشست، تنی بودیم ،منظور دختر خواهر زن آقام نبود،چشای قهوه ای درشتی داشت كه وقتی شونه میزد به دار قالی موهای لخت و صاف و كمی گرد و خاك گرفته اش میافتاد رو چشاش

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1