تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


دلنوشته... عید...  

دلم خیلی برای قدیما تنگ شده.. زمانی ک عید بوی تازگی داشت..رنگو رو داشت.. حس خوب ميداد..الان اما دیگه هیچی مث سابق نیست.. همه چی رنگ باخته..دیگ ن از رنگ ماهی قرمز ذوق زده میشم ن بوی سبزه آرومم میکنه..ن واس خرید عید ذوقی واسم مونده..

ادامه مطلب  

نمايشگاه ماشين تهران  

امروز حدودای ساعت ١٠-٩:٣٠ بود كه حس كردم انرژی اصلا ندارم! با اینكه دیروز جمعه رفته بودم برف بازی، اما شرایط اخیر طوری بود كه یه حالت كسل و عنق بهم داده بود. از خانم راسخی خواستم اجازه بده برم بهداری كل تا در مورد عید نوروز با جناب سروان صحبت كنم. قضیه اینه كه ظاهرا كل عید میخوان مارو نگه دارن!!!! حالا رفتم ببینم راهی داره یه هفته رو برم یه هفته نرم یا نه. شرایط مثبت بود، باید دید.بعد كه برگشتم از خانم راسخی خواستم اجازه بده برم. اجازه هم دادن. تو ر

ادامه مطلب  

نمايشگاه ماشين تهران  

امروز حدودای ساعت ١٠-٩:٣٠ بود كه حس كردم انرژی اصلا ندارم! با اینكه دیروز جمعه رفته بودم برف بازی، اما شرایط اخیر طوری بود كه یه حالت كسل و عنق بهم داده بود. از خانم راسخی خواستم اجازه بده برم بهداری كل تا در مورد عید نوروز با جناب سروان صحبت كنم. قضیه اینه كه ظاهرا كل عید میخوان مارو نگه دارن!!!! حالا رفتم ببینم راهی داره یه هفته رو برم یه هفته نرم یا نه. شرایط مثبت بود، باید دید.بعد كه برگشتم از خانم راسخی خواستم اجازه بده برم. اجازه هم دادن. تو ر

ادامه مطلب  

توچال...  

امروز خیلی خوب بود... با بانو و مهدی اینا رفتیم توچال، رفتیم ایستگاه۵ کلی برف بازی کردیم... خیلی حال داد... انقدر بانو‌ رو دوست دارم که دلم نمیکند برف هم بزنم بهش... کلی  کنار هم بودیم اون بالا... چقدر وجودش کنارم، بهم آرامش میده... کنارش تو اون سرما گرمِ گرم بودم... تو برف ها کنار هم خوابیدیم... صدای نفس‌هاش بهم آرامش ميداد... بعد از برف بازی رفتیم رو یه سکو سرم و گذاشته بودم رو پاهاش و بهش نگاه میکردم... با نگاه کردم بهش دلم آروم میگیره حتی

ادامه مطلب  

 

دیشب با یکی از قدیمی ترین دوستای وبلاگیم که همون ماه های اولی که من وبلاگ ساختم باهم آشنا شدیم و نزدیک دوسالی هست که توی اینستاگرام همدیگرو داریم حرف میزدم
بحث از سیاست شروع شد ولی در آخر به اینجا رسید که  یاد وبلاگ بخیر و وبلاگ بهتر بود
و اون حسی که من داشتمو قبول داشت، اینکه وقتی دوستیمون تو فضای وب بود انگار همسایه بودیم
البته آدم با هرکسی این حسو نداره، طرف باید آدم باشه، وگرنه همین رفقای  وبلاگی چنان آزاری میدن آدمو..
 
پ.ن: حالا بماند که

ادامه مطلب  

پست سیزده هم  

همه چی یه دفعه ای نشد
یه دفعه ای نشد که باهم اشنا شدیم
یه دفعه ای نشد که باهم باشیم 
ولی تا چشم باز کردم دیدم بیشتر از خودم دوست دارم...
حالا دیگه به جایی رسیدم که دوریت برام سخته
الان داشت مستند ملازمان حرم رو نشون ميداد همونایی که شوهراشون میرن برا دفاع از حرم و شهید میشن،اخر برنامه شروع کرد به اهنگ رضا...
"دارم از دوریت می میرم ؛. تا کنار من نسوزی. از دلم نمی ری عمرم. نفسامی که هنوزی. تو رو محض خیره هامون. که نفس نفس خدا شد........"
اگه بهم بگن یه ارزو

ادامه مطلب  

یه تیکه از ایمیل امشبم به ل ا ف ک ا د ی و!  

امروز یه راه مخفی پیدا کردیم با بچه های دوستای مامانم(متین و رامتین و تانیا!) زیر پل وحید. بعد رفتیم توش!(در همین حد دیوونه!) یعنی قشنگ شبیه اینجاهایی بود که هم میشد زوجای عاشق بیان. هم این مواد فروشا میتونستن قرار بذارن. هم پایه یِ این بود که یکی توش رپ بخونه! حالا اینی که میگم یه پل فلزی زیر یه پل ساده اس ها! ولی کلی یادگاری توش نوشته بودن. روی دیواراش. همشونم ازین عاشقا. جون ميداد واسه اینکه بپر بپر کنی توش. یا اینکه تنهایی.. یا با دوستت.. یا با عشق

ادامه مطلب  

یه تیکه از ایمیل امشبم به ل ا ف ک ا د ی و!  

امروز یه راه مخفی پیدا کردیم با بچه های دوستای مامانم(متین و رامتین و تانیا!) زیر پل وحید. بعد رفتیم توش!(در همین حد دیوونه!) یعنی قشنگ شبیه اینجاهایی بود که هم میشد زوجای عاشق بیان. هم این مواد فروشا میتونستن قرار بذارن. هم پایه یِ این بود که یکی توش رپ بخونه! حالا اینی که میگم یه پل فلزی زیر یه پل ساده اس ها! ولی کلی یادگاری توش نوشته بودن. روی دیواراش. همشونم ازین عاشقا. جون ميداد واسه اینکه بپر بپر کنی توش. یا اینکه تنهایی.. یا با دوستت.. یا با عشق

ادامه مطلب  

پهن تر  

 ابتهاج تعریف میکرد: در مراسم کفن ودفن شخصی شرکت کردم ،دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و فضولات تر گوسفند ،توی کف قبر ریختن.
از یک نفر که اینکار رو داشت انجام ميداد، سوال کردم که : این چه رسمی ست که شما دارید؟ 
گفت: توی رساله نوشته که این کار برای فرد مسلمان مستحبه و ما مدتهاست برا مرده هامون اینکار رو انجام میدیم . 
میگفت که چون برام تعجب آور بود, سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و رفتم سراغ طرف. 
بهش گفتم :کجاش نوشته؟ طرف هم

ادامه مطلب  

پرواز  

یادم میاد سال آخر راهنمایی بود ولی یادم نیست این حس عجیب علاقه به پرواز از کجا وچطور شد.اون موقع ها بیشتر هوانوردی نظامی رو دنبال می کردم و هر روز مطالب جدید درباره تاریح جنگ و خلبان های نیروی هوایی و تامکت ها و فانتوم هاشون می خوندم.تامکت، این پرنده ی افسانه ای شده بود معشوقم! اون ابهت وصف ناپذیرش با موشک های مهار نشدنی فینیکس چنان جذبه ای بهش ميداد که ناخودآگاه هر کس دیگه ای هم بود عاشقش می شد! کم کم این حس علاقه به هوانوردی به هواپیماهای مس

ادامه مطلب  

پرواز  

یادم میاد سال آخر راهنمایی بود ولی یادم نیست این حس عجیب علاقه به پرواز از کجا وچطور شد.اون موقع ها بیشتر هوانوردی نظامی رو دنبال می کردم و هر روز مطالب جدید درباره تاریح جنگ و خلبان های نیروی هوایی و تامکت ها و فانتوم هاشون می خوندم.تامکت، این پرنده ی افسانه ای شده بود معشوقم! اون ابهت وصف ناپذیرش با موشک های مهار نشدنی فینیکس چنان جذبه ای بهش ميداد که ناخودآگاه هر کس دیگه ای هم بود عاشقش می شد! کم کم این حس علاقه به هوانوردی به هواپیماهای مس

ادامه مطلب  

!!  

+ اگر فکر میکنید توی دنیای ما فرشته ها وجود ندارن یه نگاه به پدر مادراتون کنید؛ اون لحظه ارزششون از یه عمر زندگی حتی بیشتره؛ وقتی میبینی کنارتن
ببینیم شاهکار من چطور پیش میره.. شاید بعدا با رایان داستانها داشته باشم؛ عین خودمه! عین خودم...
+ وقتی اولویت یه نفر نیستی حالا خودتو پاره کن؛ نیستی دیگه
باید آدمتو عوض کنی
+گاهی سخت ترین کار دنیا اینه که به خودت بفهمونی نه اون آدم سابقی؛ نه اون آدم سابق میشی؛ حالا هی سعی کن خود قبلیت باشی؛ اصلا چه فایده.

ادامه مطلب  

!!  

+ اگر فکر میکنید توی دنیای ما فرشته ها وجود ندارن یه نگاه به پدر مادراتون کنید؛ اون لحظه ارزششون از یه عمر زندگی حتی بیشتره؛ وقتی میبینی کنارتن
ببینیم شاهکار من چطور پیش میره.. شاید بعدا با رایان داستانها داشته باشم؛ عین خودمه! عین خودم...
+ وقتی اولویت یه نفر نیستی حالا خودتو پاره کن؛ نیستی دیگه
باید آدمتو عوض کنی
+گاهی سخت ترین کار دنیا اینه که به خودت بفهمونی نه اون آدم سابقی؛ نه اون آدم سابق میشی؛ حالا هی سعی کن خود قبلیت باشی؛ اصلا چه فایده.

ادامه مطلب  

زمین گرده  

چند روز پیش تولد 18 سالگیش بود...دخترمو میگم :)تو روز تولدش یه غم عجیبی توی چشاش بودوقتی ازش پرسیدم، فقط ازم خواست که از اتاقش برمپشت در پا به پاش گریه کردمباورم نمیشد که دختر من برای احساسش اشک بریزه :)* یاد وقتی افتادم که گریه میکردی و میگفتم اشکه تمساحه :) باورت نکردم *داشتم اتاقشو تمییز میکردم که از زیر تختش سیگار پیدا کردم :)تمام بدنم ریخت... دختر من؟*یاد وقتی افتادم که گفتی بخاطرم سیگاری شدی و .. من خندیدم فقط.. باورت نکردم *در اتاقشو باز کرد و ب

ادامه مطلب  

مريض هاي بامرام  

روزها داره به سرعت سپری میشه. راحت نمیگذره، اما میگذره. احتمالا هم بخاطر قابل پیش بینی بودن و روال كم استرس و هیجانشه. امروز زیاد مریض ندیدم. چندتا معاینه دفترچه سلامت دیدم و یه جراحی دندون عقل نهفته داشتم. بیشتر روی صندلی نشستم و با رئیسم حرف میزدیم! نزدیكای ظهر بود كه خیلی گرسنه شدم؛ با دستیارها هماهنگ كردیم و از تهیه غذای روبروی كلینیك غذا سفارش دادیم. منو رئیس باهم یه غذا سفارش دادیم(قیمه) البته رئیس بنا بر ریاسیت از غذای همه یه تستی زدن!! :

ادامه مطلب  

مريض هاي بامرام  

روزها داره به سرعت سپری میشه. راحت نمیگذره، اما میگذره. احتمالا هم بخاطر قابل پیش بینی بودن و روال كم استرس و هیجانشه. امروز زیاد مریض ندیدم. چندتا معاینه دفترچه سلامت دیدم و یه جراحی دندون عقل نهفته داشتم. بیشتر روی صندلی نشستم و با رئیسم حرف میزدیم! نزدیكای ظهر بود كه خیلی گرسنه شدم؛ با دستیارها هماهنگ كردیم و از تهیه غذای روبروی كلینیك غذا سفارش دادیم. منو رئیس باهم یه غذا سفارش دادیم(قیمه) البته رئیس بنا بر ریاسیت از غذای همه یه تستی زدن!! :

ادامه مطلب  

زندگی با بیماری روانی 2  

زندگی کردن برای من کار سختی است. درست مثل این است که تورا در چوبه ی دار نگه داشته باشند و تو ندانی کی قرار است بمیری، از همه بدتر مثله صحنه ی اع(دام)  همه به تو می خندند و منتظر زجرکش شدنت هستند. این بیماری درست مثل همین است. وقتی روانی میشوی دیگر نمی توانی افکارت را کنترل کنی و کنترل رفتارت هم سخت می شود. یک نفر می گفت وقتی در تلویزیون خبری را شنیدم و شوکه شدم و در و پنجره را شکستم و از آن زمان به بعد روانی شدم. من هم بعد از دیدن یک برنامه تلویزیونی

ادامه مطلب  

318-سالگرد عروسیمونه...  

22 مرداد 88
روزی بود که همه ی ارزوهای 3 ساله ی مارو تو خودش واقعی کرد..روزی بود که یه ماشین عروسه خوشگل یه زوجه خوشحالو به رخه شهرمون میکشید..روزی که من با لباسه سپید میونه خنده های تو و خوشحالیه خودم گم شدم..روزی که دیوانه وار رقصیدم و خندیدم..روزی که بغض کردم از ریزشه بی امانه باران و بعدش شکر کردم خدامون رو برای نعمتش..روزی که مجنونم بودی و من لیلیه تو مقابله چشم ادمهای رنگارنگ..روزی بود که مزه ی عشوه گری همسرانه رو چشیدم..روزی بود که رقصه ب

ادامه مطلب  

318-سالگرد عروسیمونه...  

22 مرداد 88
روزی بود که همه ی ارزوهای 3 ساله ی مارو تو خودش واقعی کرد..روزی بود که یه ماشین عروسه خوشگل یه زوجه خوشحالو به رخه شهرمون میکشید..روزی که من با لباسه سپید میونه خنده های تو و خوشحالیه خودم گم شدم..روزی که دیوانه وار رقصیدم و خندیدم..روزی که بغض کردم از ریزشه بی امانه باران و بعدش شکر کردم خدامون رو برای نعمتش..روزی که مجنونم بودی و من لیلیه تو مقابله چشم ادمهای رنگارنگ..روزی بود که مزه ی عشوه گری همسرانه رو چشیدم..روزی بود که رقصه ب

ادامه مطلب  

شب صب صب شب  

حموم یکی از نعمت های خداس بعد از شنیدن ویس های یه نفر مخم آروم شد البته خودش نمیدونست در اینحد ویسش موثره هر چند کوتاه 
########
حموم رفتم به جای بغل کردن موهام عین بچه چهار ساله ها آب دهنم پر کردم و تا ارتفاع نیم متری اینور اونور پاچیدم کلا خیلی حال داد نصف دیوارای حموم رو تمیز کردم (خونه تکونی مفتی واسه بعضیا) 
######
واسه ف میخوایم تولدبگیریم یعنی من و گ میگیریم 
########
یعنی گ میفهمه نوش مرده؟
آره احتمالا میدونه یا بو برده 
#6##########
فردا گ از یونی میر

ادامه مطلب  

به بهانه ی زاد روز سایه ی شعر و ادب ( هوشنگ ابتهاج )  

ابتهاج تعریف میکرد: در مراسم کفن ودفن شخصی شرکت کردم ،
دیدم قبل از اینکه بذارنش تو قبر، چیزی حدود یک وجب سرگین و
فضولات تر گوسفند ،توی کف قبر ریختن.از یک نفر که اینکار رو داشت
انجام ميداد، سوال کردم که : این چه رسمی ست که شما دارید؟
گفت: توی رساله نوشته که این کار برای فرد مسلمان مستحبه و ما
مدتهاست برا مرده هامون اینکار رو انجام میدیم .
میگفت که چون برام تعجب آور بود،سریع گشتم یه رساله پیدا کردم و
رفتم سراغ طرف،بهش گفتم :کجاش نوشته؟
طرف هم م

ادامه مطلب  

 

توسط موسی که پیام اور شریعت و قوانین بود خداوند قوانین بسیاری به قوم اسرائیل داد. انبیایی که بعد از موسی امدند مردم را تشویق نمودند که قوانین خداوند را اطاعت کنند. ولی چون انسان گناهکار بود امکان نداشت بتواند قوانین الهی را بطور کامل اطاعت کند از این جهت شریعت قادر نبود ایشان را نجات بخشد. ولی مانند ایینه ای گناهکار بودن مردم را به آنها نشان ميداد و آنها را متوجه میکرد که چقدر به نجات دهنده احتیاج دارند.
خداوند به ابراهیم وعده فرمود که از نسل

ادامه مطلب  

 

روزهای زیادیست که دیگر چیزی نمینویسم
نه اینکه چیزی برای گفتن نداشته باشم
فقط دیگر حالی برای نوشتن ندارم
این روز ها خیلی بغض میکنم
چشم هایم پر از اشک میشوند
و ارام نفس عمیق میکشم
بچه تر که بودم
تصورات زیبایی از زندگی داشتم
خیلی سختی ها بود و من قوی ترین قهرمان خودم بودم
من همان شاهزاده سوار بر اسبی بودم که همه را نجات ميداد
در همان دنیای قدرتمند کودکی
من قهرمان تنهایی بودم
با اینکه بچه ها دوستم نداشتند
با اینکه بزرگتر ها وقت نداشتند
من همیش

ادامه مطلب  

چهارمین سال  

بازم رسیدم ب ماهی ک برای من نامبارک و برای تو مبارک
بازم رسیدم به روزی ک تو در اون بارها متولد شدی و من بارها مردم
امروز بعد از مدتها جرات کردم و رفتم جای پاتوق همیشگی،جایی ک اونجا باهم قول و قرارمون رو گذاشتیم
جایی ک اولین بار واست خوندمو تو تعجب کردی و بعدش با افتخار گفتی ک دوباره واست بخونم
جایی ک قرار بود همیشه دونفری اونجا بریم
صاحب کافه با دیدنم خیلی خوشحال شده بود انگار منتظر بود ک من برم اونجا!
با خوشحالی پرسید دوتا اسپرسو بزارم براتون

ادامه مطلب  

چهارمین سال  

بازم رسیدم ب ماهی ک برای من نامبارک و برای تو مبارک
بازم رسیدم به روزی ک تو در اون بارها متولد شدی و من بارها مردم
امروز بعد از مدتها جرات کردم و رفتم جای پاتوق همیشگی،جایی ک اونجا باهم قول و قرارمون رو گذاشتیم
جایی ک اولین بار واست خوندمو تو تعجب کردی و بعدش با افتخار گفتی ک دوباره واست بخونم
جایی ک قرار بود همیشه دونفری اونجا بریم
صاحب کافه با دیدنم خیلی خوشحال شده بود انگار منتظر بود ک من برم اونجا!
با خوشحالی پرسید دوتا اسپرسو بزارم براتون

ادامه مطلب  

از درد هایم  

بزرگ شدن درد دارد.
گاهی این درد خلاصه میشود در دردهای ماهیچه ای و عضلانی دوران بلوغ و گاهی دردش روح و جانت را میسوزاند و خاکسترت میکند.
بزرگترین درد بزرگ شدن بنظرم درد فهیمدن است
این که بفهمیم غول آدم خواری آن پشت ها نیست که اگر شطنت کردیم می آید و می خوردمان.
این که بفهمیم تنبیه های پدر هیچ گاه آنقدر ها هم جدی نبوده.
این که بفهمیم مشق های دبستان آنقدر ها هم جدی نبوده و تا کنون هیچ دانش آموزی را برای ننوشتن تکلیف اخراج نکرده اند.
این که بفهمیم عل

ادامه مطلب  

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه

ادامه مطلب  

 

مدتی بود در کافه ی یک دانشگاه کار میکردم و شب را هم همانجا میخوابیدم
دختر های زیادی می آمدند و میرفتند اما انقدر درگیر فکرم بودم که فرصت نمیکردم ببینمشان.
اما این یکی فرق داشت
وقتی بدون اینکه منو را نگاه کند سفارش "لته آیریش کرم"داد ،یعنی فرق داشت!
همان همیشگی من را میخواست
همیشگی ام به وقت تنهایی!
تا سرم را بالا بیاورم رفت و کنار پنجره نشست و کتاب کوچکی از کیفش در آورد و مشغول خواندن شد.
موهای تاب خورده اش را از فرق باز کرده بود و اصلا هم مقنعه

ادامه مطلب  

I love you  

وای امروز عالی بود....دلم از اول میخواست سارا هم حتما باشه....منتظر ایستاده بودم تا بچه ها بیان.....زنگ زدم...ندا و الی بیست دیقه بعد و مولود پنج دیقه بعد میومدن....دم در پردیس ایستادم....ددی جان کادو تفلد مامی رو خرید و رفت...بعد مولود اومد...با هم رفتیم بالا داشتم روند عشق و عاشقی همکلاسی های گران رو میگفتم که ندا و الهام و سارا اومدن.....چقد دلم تنگ دالتونام بود....دلم میخواست ساعت میشستم و زل زل فقط نگاشون میکردم...انقد نگاشون میکردم که ذخیره داشتهباشم

ادامه مطلب  

هشتم اسفند  

احتمالا شما خاطره خاصی از هشتم اسفند سال 1394 به یاد ندارید.
اما من هشتم اسفند پارسال را خوب یادم هست.
هشت اسفند پارسال،مصادف بود با روز شنبه.یک روز آفتابی با هوایی تقریبا مطبوع.
روز قبلش انتخابات مجلس شورای اسلامی و همزمان انتخابات مجلس خبرگان بود.
آن روز هیچ کسی شانسی برای پیروزی رفسنجانی در انتخابات خبرگان و حزب اصلاح طلبان در مجلس،متصور نبود.
روز هشت اسفند برای من خیلی عادی شروع شد و تقریبا همه کارهایی که در آن روز انجام دادم را به خاطر د

ادامه مطلب  

و آن بودا كه ما را مي نگريست  

 
 
در آن دوران، آن پنج شش سال پیش ها، روزی فهمیدم كه مانند دیروز از ناكترن های شوپن لذت نمیبرم. آن روز صبح، بعد از آنكه كره مربایم را خوردم و همراه مادر مشغول تماشای یك برنامه ى آشپزی شدم، یكباره بخاطرم آمد كه تا دیشب پیش از خواب، آكوردها در ذهنم، در میان نامهای سرخ پوستی و خدایانِ بودایی بالا و پایین میرفتند، و آن زمانْ گویی كه روزی سخت را گذرانده باشم احساس آسودگی میكردم.آن روز تصمیم گرفتم تا پیانو را دوست نداشته باشم. دانستم سازها بیش از آ

ادامه مطلب  

و آن بودا كه ما را مي نگريست  

 
 
در آن دوران، آن پنج شش سال پیش ها، روزی فهمیدم كه مانند دیروز از ناكترن های شوپن لذت نمیبرم. آن روز صبح، بعد از آنكه كره مربایم را خوردم و همراه مادر مشغول تماشای یك برنامه ى آشپزی شدم، یكباره بخاطرم آمد كه تا دیشب پیش از خواب، آكوردها در ذهنم، در میان نامهای سرخ پوستی و خدایانِ بودایی بالا و پایین میرفتند، و آن زمانْ گویی كه روزی سخت را گذرانده باشم احساس آسودگی میكردم.آن روز تصمیم گرفتم تا پیانو را دوست نداشته باشم. دانستم سازها بیش از آ

ادامه مطلب  

همین طوری الکی  

سلام خخخخخخخخخ
پست قبلمو ب دلایلی عوض کردم خخخخخ یکی اومد گفت الهی بد جور الهی گفت دلم سوخت خخخخخخخخخخخخخ
من دارم دلنوازان میبینم گوله گوله اشک میریزم ایش این خالمم چقد حرف میزنه گوشیه من همچنان دسته مامانمه وگوشی مامانم دست ابجیم اصن ی خر تو خری شده امشب
ن از اون صب ک مدرسه بودم زده بود ب سرم سر کلاس ادبیات ریسه رفته بودم از خنده سرمو ذاشتم رو میز و دسمو گذاشتم رو دلم فقط میخندیدم طوری ک دبیر ادبیاتمونم خندش میگرفت وسط درس بنده خدا درس میدا

ادامه مطلب  

همین طوری الکی  

سلام خخخخخخخخخ
پست قبلمو ب دلایلی عوض کردم خخخخخ یکی اومد گفت الهی بد جور الهی گفت دلم سوخت خخخخخخخخخخخخخ
من دارم دلنوازان میبینم گوله گوله اشک میریزم ایش این خالمم چقد حرف میزنه گوشیه من همچنان دسته مامانمه وگوشی مامانم دست ابجیم اصن ی خر تو خری شده امشب
ن از اون صب ک مدرسه بودم زده بود ب سرم سر کلاس ادبیات ریسه رفته بودم از خنده سرمو ذاشتم رو میز و دسمو گذاشتم رو دلم فقط میخندیدم طوری ک دبیر ادبیاتمونم خندش میگرفت وسط درس بنده خدا درس میدا

ادامه مطلب  

 

سلام منیم دونیام...خوبی؟
اره عزیزم میدونم اونجا بودی....بقران قسم حست میکردم...
چه اتفاقایی که امروز برام نیافتاد نسرینیم...
از دیشب حالم بد بود و افکارم مشغول...همش تو جلو چشام بودی و یه استرس و دلتنگی و دل مشغولی غریبی داشتم...هزارتا فکر میومد توی سرم و هزارتا خاطره صف کشیده بودن برا به درد آوردن قلب جوادت...
6 صبح حرکت کردیم...اونم جاده ی این خراب شده که اینقدر برفی و خطرناکه...هی کولاک میکرد و نیم متری رو هم نمیتونستی ببینی... آخرش هم سر یه پیچ ماشین

ادامه مطلب  

عبرت گرفتن  

بسم الله الرحمن الرحیم-نظریات شخصی است-نظریات شخصی است- عبرت گرفتن- یکحدیث طلائی از رسول اکرم صلواته الله علیه واله والسلمنقل شده است هرکس که دیگران رافریب دهد وبه دوستان خود راهنمائی درست کند وپس از مدتی خداوند منان کمک خودرا از ایشان بر میدارد وشیطان به راحتی را دران فرد وسوسه میکندکه دوستان خودرا فریب دهد وچنین میکند- وپس از مدتی دوستانش اورافریب میدهند- واین هم ازنوع مجازات الهی است- حساب ایران  درزمان شاه دربانک راکفلر بود وخودشان هم

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1