تمامی مطالب موجود در این سامانه از وب سایت های دیگر و بدون دخالت انسانی جمع آوری شده , لذا تمام مسئولیت آنها بر عهده وب سایت منبع میباشد. مطالب مغایر با قوانین جمهوری اسلامی ایران را از طریق بخش تماس با ما به ما اعلام کنید.


ورود به کانال تلگرام


 

الان داشتم پست های قدیمی اینستامو میدیدم. اونایی که بعد فوت بابا گذاشته بودم.....
چقد امید داشتم به پاک مردن. چقد مید داشتم به اینکه بالاخره یه روزی مثل بابا میمیرم.... کاش....کاش الانم بتونم خودمو مثل بابا بکنم.....
بابایی که هیچ وقت گناهایی که من میکنم و کردم رو نکرد... همون بابا...

ادامه مطلب  

ارث و میراث  

بله بعد از مدت های خیلی خیلی طولانی یه عنوان برای پستم گذاشتم.بله!ارث و میراث. بابا جان عزیز دل من! یادته میگفتی به هیچ وجه از بچه ها جدا نشو؟! بابا میبینی که من چسبیدم در باسنشون و تنهاشونم نمیذارم اما این بچه ها قشنگگگگگگگ دارن از هم فاصله میگیرن. بابا میبینی من دارم دیوونه میشم.بابا میبینی چجوری اعصابم با این قضایا بهم میریزه؟! بابا من راست راست میرم دانشگاه میام خونه تفریحمو میکنم. هیچ فرقیم برام نمیکنه که خونهبه نامم بشه یا نه. دارم زندگی

ادامه مطلب  

عزيزي ...  

عزیزی وقتی آقاجان را سپردند به خاک ، عصا از دستش در رفت ، بابا گفت پسر دست عزیزی را بگیر نیفته خدایی نکرده دستش را من گرفته بودم ، با صدای خش دارش گفت : زنی که مردش دست نکشد به موهایش خیلی زود پیر می‌شود .یکبارهم هنوز چهل روز از فوت آقا نگذشته بود به من گفت : یادت باشه زن که گرفتی باید سرتان را بگذارید روی یک بالشتگفتم چرا عزیزی ؟ گفت : نفس مرد به زن آرامش میده .نا آرام بود عزیزی تا صبح چند بار از خواب بیدار می شد ، بلند می شد نیمه شب سرش رو به کاری گ

ادامه مطلب  

عزيزي ...  

عزیزی وقتی آقاجان را سپردند به خاک ، عصا از دستش در رفت ، بابا گفت پسر دست عزیزی را بگیر نیفته خدایی نکرده دستش را من گرفته بودم ، با صدای خش دارش گفت : زنی که مردش دست نکشد به موهایش خیلی زود پیر می‌شود .یکبارهم هنوز چهل روز از فوت آقا نگذشته بود به من گفت : یادت باشه زن که گرفتی باید سرتان را بگذارید روی یک بالشتگفتم چرا عزیزی ؟ گفت : نفس مرد به زن آرامش میده .نا آرام بود عزیزی تا صبح چند بار از خواب بیدار می شد ، بلند می شد نیمه شب سرش رو به کاری گ

ادامه مطلب  

کاش بودی  

کلی عکس و فیلم هستش از بابا تو گوشی و لپتاپ می ترسم بازشون کنم و نگاه کنم چرا می ترسم.یه هویی چقدر دلم تنگت شد بابا کاش خوب میشدی کاش اصلا مریض نمیشدی کاش بودی . الان نگام به مبلی هستش که همیشه روش می نشستی و روبرو تلویزیون بود کنترل بدست . فقط بدون که خیلی زود رفتی خیلی زود 

ادامه مطلب  

یهویی...  

بابا لنگ دراز عزیز...
میشه منم بهتون بعضی وقتا نامه بنویسم؟؟؟
نه به عنوان کس دیگه ای...
مثلن مثل دختر شما و جودی...
خب میدونی؟بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی باشه که
به حرفاش اهمیت بده...با اینکه شاید در مقابل حرفاش قراره سکوت کنه...
بابا لنگ دراز...
میشه دعام کنی؟؟؟
یه لنگ درازی خیلی ناراحتم کرد...

ادامه مطلب  

یهویی...  

بابا لنگ دراز عزیز...
میشه منم بهتون بعضی وقتا نامه بنویسم؟؟؟
نه به عنوان کس دیگه ای...
مثلن مثل دختر شما و جودی...
خب میدونی؟بعضی وقتا آدم دلش میخواد یکی باشه که
به حرفاش اهمیت بده...با اینکه شاید در مقابل حرفاش قراره سکوت کنه...
بابا لنگ دراز...
میشه دعام کنی؟؟؟
یه لنگ درازی خیلی ناراحتم کرد...

ادامه مطلب  

بابا لنگ دراز  

گاهی احساس می کنم چه قدر ضعیفم یا شاید احساس می کنم که چه قدر دنیا برای ساز مخالف زدن با من قویه .یعنی اگه هر کاری بکنم که باور کنم باید روز تولدم بهترین روز زندگیم باشه سرنوشت بهم می گه اخه بزغاله تو کی باشی که بخای برای کاعنات تعیین تکلیف کنی ؟؟تو که اگه همین الانم نفست قطع شه و بمیری هیچ اتفاقی نمی افته فردا خورشید دوباره در میاد .مردم از خواب بیدارمیشن .ساختمان ها ساخته می شن ..جراحی ها انجام می شن ..درخت ها گل میدن ..آخه نبود تو به کجای دنیا بر

ادامه مطلب  

نسترن ...  

گوشه حیاط چند شاخه نسترن کاشته بود هر صبح بعد از نماز و قبل از صبحانه ، مراقبت و ملاحظه و نگهداری نسترن ها شده بود کار آقاجان یکبار شنیدم مادر بابا یعنی عزیزی دارد با آقا بحث می کند که آنقدر که به این چند شاخه های بی خاصیت می رسی متوجه "خانه" نیستی ، راست هم می گفت .شب که اقا می آمد خانه یک روزنامه دستش بود تا پاسی از شب می نشست و می خواند و کلامی با کسی حرف نمی زد و صبح بازهم نسترن ها و آقا گوشه حیاط عشق بازیشان دیدنی بود .آقا که به رحمت خدا رفت ، با

ادامه مطلب  

نجومی‌ها  

یه فیلمی دیشب از شبکه یک نگاه می‌کردم، یه پسره باباش براش یه کار پیدا کرده بود و ۴ میلیون و نیم حقوقش بود البته ۳ و نيمش رو پدره یواشکی میزاشت رو حقوقش، پسره با خوشحالی زنگ زد به دوست دخترش که کار پیدا کردم و اینا بزودی میام خواستگاریت.خب تا اینجا مشکلی نیست، یه پدر پولدار داریم که هوای پسرش رو داره.از اونور خط رفیق دختره ازش پرسید حالا چقد حقوق می‌گیره؟ دختره گفت ۴ تومن، رفیقه هم با تحقیر گفت ماهی ۴ تومنم شد پول؟!!دقت کردین؟ ماهی ۴ تومن براش

ادامه مطلب  

 

نمیخوام اون بحث ادامه داشته باشه دلیل این کارش نفهمیدم یعنی فهمیدم ولی قابل قبول نبود واسم به نظر خودم آدم منطقی هستم یعنی اگه یه دلیل منطقی باشه من قانع میشم ولی وقتی نباشه و الکی الکی اون بحث ادامه پیدا کنه میزنم به سیم آخر امروز بازهم همون حرف های قبل بدون دلیل شنیدم عصبانی شدم هرچقدر خواستم کوتاه بیام بازهم نشد بابا اومد پیشم میخواست باهام صحبت کنه مثل همیشه اروم حرف میزد  عصبی بودم از حرفای بی منطق که هیچ دلیلی هم نداشت صبحت کرد باهام و

ادامه مطلب  

خانه هاي ما قديم نفس مي کشيدند ...  

کوچه ی ما تن همه خانه هایش از گل‌وکاه بود بابا می گفت : خانه ها از لای همین گل‌اندود نفس می کشند می گفت : اگر خانه ای نفس نکشه اهالیش احساس خفگی می کنن راست میگفت .از وقتی آمده ایم به این خانه که تا سقف دیوارش را از بیرون سنگ سفید کرده اند شبی نیست که مامان نگوید احساس خفگی دارم .شبی نیست که تا صبح بابا سرفه های تند و خشکش ما را از خواب بیدار نکند .خانه های ما قدیم نفس می کشیدند اهالی خانه های ما قدیم جان نفسشان را از دیوار خانه ها می گرفتند پنجره ه

ادامه مطلب  

خانه هاي ما قديم نفس مي کشيدند ...  

کوچه ی ما تن همه خانه هایش از گل‌وکاه بود بابا می گفت : خانه ها از لای همین گل‌اندود نفس می کشند می گفت : اگر خانه ای نفس نکشه اهالیش احساس خفگی می کنن راست میگفت .از وقتی آمده ایم به این خانه که تا سقف دیوارش را از بیرون سنگ سفید کرده اند شبی نیست که مامان نگوید احساس خفگی دارم .شبی نیست که تا صبح بابا سرفه های تند و خشکش ما را از خواب بیدار نکند .خانه های ما قدیم نفس می کشیدند اهالی خانه های ما قدیم جان نفسشان را از دیوار خانه ها می گرفتند پنجره ه

ادامه مطلب  

چوب دوسر طلا!!!!  

دوباره و بهتره بگم چندباره گیر کردم بین اختلاف نظر مامان و بابا!
بابا زنگ می زنه و میگه، مامانت با این موضوع مخالفه، تو باید موافقتش رو بگیری و باهاش صحبت کنی که اینی که من میگم درسته!!
با شوخی و خنده و راه حل و چه میدونم، هر چی عقل ناقصم قد میده بهش میگم، شما عجله نکن، بذار مامان خودش به این نتیجه ای که شما میخوای برسه!منم که بهش می گم ناراحت میشه و منم دوست ندارم از دستم دلخور بشه و فلان چیز رو که بهش گفتم خوشش نیامد و از این خزعبلات!!
بعد  میگه ب

ادامه مطلب  

آدمای دنیا که درست بشن…  

 
بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت
یه تیکه از روزنامه رو که نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد و گفت :
فرض کن این  پازله…! درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، باتعجب پرسید:
توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
بچه گفت: آدمای پشت روزنامه رو درست کردم …
دنیا خودش درست شد
آدمای دنیا که درست بشن…
دنیا هم درست میشه   …

ادامه مطلب  

آدمای دنیا که درست بشن…  

 
بابا داشت روزنامه میخوند
بچه گفت: بابا بیا بازی!
بابا که حوصله بازی نداشت
یه تیکه از روزنامه رو که نقشه دنیا بود
رو تیکه تیکه کرد و گفت :
فرض کن این  پازله…! درستش کن!
چند دقیقه بعد بچه درستش کرد
بابا، باتعجب پرسید:
توکه نقشه دنیا رو بلد نیستی چطور درستش کردی؟!
بچه گفت: آدمای پشت روزنامه رو درست کردم …
دنیا خودش درست شد
آدمای دنیا که درست بشن…
دنیا هم درست میشه   …

ادامه مطلب  

پرواز  

شنبه 11/9 بدترین روز بدترین شنبه بدترین 11/9 زندگیم بود و هست روزی که رفت روزی بابای مهربونم بابای عزیزم بابای آرومم به آرامش رسید چقدر تو این چند ماه که مریض شده بود سختی کشید ولی هیچ وقت شکایت نکرد همش میگفت شکر خوبم بابا.روحیه می دادیم پابه پای ما درمان رو قبول میکرد داروهای سنگین رو مصرف میکرد دوس داشت امید داشت میخاست زندگی کنه عاشق ما بود.
خدایا هیچ کدوممون باورمون نشده که دیگه نیست دلم برا صداش برا گرفتن دستاش برا نوازشش برا همه چیزش تنگ ش

ادامه مطلب  

پرواز  

شنبه 11/9 بدترین روز بدترین شنبه بدترین 11/9 زندگیم بود و هست روزی که رفت روزی بابای مهربونم بابای عزیزم بابای آرومم به آرامش رسید چقدر تو این چند ماه که مریض شده بود سختی کشید ولی هیچ وقت شکایت نکرد همش میگفت شکر خوبم بابا.روحیه می دادیم پابه پای ما درمان رو قبول میکرد داروهای سنگین رو مصرف میکرد دوس داشت امید داشت میخاست زندگی کنه عاشق ما بود.
خدایا هیچ کدوممون باورمون نشده که دیگه نیست دلم برا صداش برا گرفتن دستاش برا نوازشش برا همه چیزش تنگ ش

ادامه مطلب  

پدر  

داشتم برای اخرین بار به ماه نگاه میکردم قبل از اینکه قصه این شب سیاه را در این کوچه تمام کنم، به شبی فکر میکردم مثل امشب که تو برای اخرین بار تماشایش کرده بودی و برای اخرین بار قدمهایت را روی سنگفرش همین کوچه گذرانده بودی، سردت بود دستهایت را کنار استینت پنهان کرده بودی و مثل همیشه بعداز کلی پیاده روی به در خانه رسیده بودی کلید انداخته بودی رسیده بودی به خانه گفته بودی: سرد است هوا چه سرد است، یخ زدیم، و من گفته بودم مادر گفته بود: خب چرا کا

ادامه مطلب  

یکی یکی بریم خونه هامون...  

بابا لنگ دراز جونم سلامممم...
یه روز خیلی خسته کننده ای رو پشت سر گذاشتم...
نمیدونستم که غریبه هر چی باشه،یه غریبس...
خیلی خوبه مگه نه؟

ادامه مطلب  

یکی یکی بریم خونه هامون...  

بابا لنگ دراز جونم سلامممم...
یه روز خیلی خسته کننده ای رو پشت سر گذاشتم...
نمیدونستم که غریبه هر چی باشه،یه غریبس...
خیلی خوبه مگه نه؟

ادامه مطلب  

 

دامن ِ گل گلی شو پوشیده بود ُ پیرهن ِ زرشکی ِ آستین دار ... یکم ریمل زده بود و خط لب ِ صورتی . روسری شو طوری بسته بود ک ِ موهای ِ سیاهش ، فرق ِ کج بیرون باشه و موهای ِ سفیدش زیر ِ روسری . از حموم اومده بود و گونه هاش صورتی شده بود و همخونی ِ خیلی قشنگی با پوست ِ سفید و چشمای ِ سبزش _ کِ البته دنیای ِ من اَن _ داشت :) داشتم نیگاش میکردم . تو " ماه ِ جهان تاب " ِ منی آخه مامان :) 3> وَلی بر عکس ِ صورتش ، حال ِ دلش خوب نبود .معلوم بود . چشاش غمگین بود .
بابا اومد . زود

ادامه مطلب  

193  

+یهو زمین خوردم یهو خدا دستمو گرفت برد تا اسمونا ولم نکرد و ولم نمیکنه گاهی از خودم خجالت میکشم که چرا چرا چرا تو ولش میکنی چرا بزرگ نمیشدم همه میگفتند بچم خب واقعا بچه بودم هیچکی منو بزرگ نکرد فقد خدا :) خدا بزرگم کرد هنوزم دستم تو دستشه خدایا میدونم یه روز ولم میکنی تا خودم راهمو برم میدونم توام یه روز مثه مشاورم مثه دوستم سحر ولم میکنی تنهام میذاری تا خودم راهمو برم خدایا خیلی میترسم تنهام نذار دستمو ول نکن
+نذار دنیایی که برا خودم ساختم ینی

ادامه مطلب  

خانوم ...  

همسایه ای داشتیم تنها زندگی میکرد .مادرم با او مهربان بود همانطور که با همه .با کسی جز مامان حرف نمی زد یا اگر کاری هم داشت به کسی نمی گفت جز مامان .هر وقت که برای خریدن نان راهی می شدم مامان پول یک نان بیشتر میداد که برای او بخرم گاهی که دستش بند بود می گفت پسر برو نان را بده به خانوم ،خانوم صداش میکرد .نان خانوم را می دادم سر تکان می داد چشمان آرامی داشت اما تمام اعضای صورتش می گفت میل به صحبت کردن ندارد . مامان که رخت از دنیا بست ، چند وقتی نیاز ب

ادامه مطلب  

خانوم ...  

همسایه ای داشتیم تنها زندگی میکرد .مادرم با او مهربان بود همانطور که با همه .با کسی جز مامان حرف نمی زد یا اگر کاری هم داشت به کسی نمی گفت جز مامان .هر وقت که برای خریدن نان راهی می شدم مامان پول یک نان بیشتر میداد که برای او بخرم گاهی که دستش بند بود می گفت پسر برو نان را بده به خانوم ،خانوم صداش میکرد .نان خانوم را می دادم سر تکان می داد چشمان آرامی داشت اما تمام اعضای صورتش می گفت میل به صحبت کردن ندارد . مامان که رخت از دنیا بست ، چند وقتی نیاز ب

ادامه مطلب  

129  

دیروز که زنگ زدم حال بابا رو بپرسم ...تا صدای منو شنید زد زیر گریه ...حالم خیلی بد شد ...قلبم داشت میترکید ...خدا سایه این مرد و که فرشته ای روی زمینه حفظ کنه برامون .....
مریم و سوری باهم کلی حرف زدن ....حس خوبی بود روی یه تخت نشسته بودیمو ...اون ورش دوتا مامانا باهم حرف میزدنو ...اینورش منو علي ........

ادامه مطلب  

پیر ما  

وسوسه­ ی نوشتن اون هم بعد از چند وقت دوری،اوایل هفته ای که گذشت با خوندن داستان "در دام مانده مرغی" و خلوت کردن با سکوت جاری بین اکبر،بلقیس و برادر کوچکتر سراغم رو گوفته بود و دیشب بعد از تمام شدن یک دورهمی خانوادگی،وقت بیرون اومدن از خونه ی عزیز همراه مادر و پروانه فکر می کردم که باید از کشش بی انتها و ناتمامی بنویسم که تمام این سالها بین ما رشد کرد و بیشتر و بیشتر شد و هر روز جون گرفت.آدمهای برزگ و کوچکی که خونه­ی عزیز برای اونها پناهگاهی شده

ادامه مطلب  

پیر ما  

وسوسه­ ی نوشتن اون هم بعد از چند وقت دوری،اوایل هفته ای که گذشت با خوندن داستان "در دام مانده مرغی" و خلوت کردن با سکوت جاری بین اکبر،بلقیس و برادر کوچکتر سراغم رو گوفته بود و دیشب بعد از تمام شدن یک دورهمی خانوادگی،وقت بیرون اومدن از خونه ی عزیز همراه مادر و پروانه فکر می کردم که باید از کشش بی انتها و ناتمامی بنویسم که تمام این سالها بین ما رشد کرد و بیشتر و بیشتر شد و هر روز جون گرفت.آدمهای برزگ و کوچکی که خونه­ی عزیز برای اونها پناهگاهی شده

ادامه مطلب  

سوالای بامزه  

یه قطعه موسیقی رو گذاشته رو پخش.اونم با صدای یواش.ازش می پرسم:چرا اینقد بی سر و صدا؟
بی ربط میگه:از جناب رئیس چه خبر؟بچه ها خوبن؟کلاس داستان نویسی چه طور پیش میره؟خانم کارمند چه طوره؟
از مطالباتت چه خبر؟نمایشنامه ات چی شد؟چقدر خواندی و...؟؟؟؟
بابا چه خبره؟مسلسله مگه؟آروم تر بپرسید....یکی یکی...

ادامه مطلب  

 

از توی کوچه صدای شیون می آید .  صدای آهنگم را بلند میکنم ولی صدای گریه شان انگار دارد توی مغزم پلی میشود . مامان گریه میکند ، بابا راه میرود و فحش میدهد ، علي هی میگوید تف به این روزگار و محمود که معنی از دست دادن را میداند هی میرود پشت پنجره و هی به من میگوید بیچاره بچه هاش ... من دارم فریدون اسرایی گوش میکنم و توی دلم عزاداری میکنم برایش . برای تمام زن هایی که اینطور مظلومانه مردند و به هیچ جای دنیا برنخورد . توی خانه ی ما هر کس برای چیزی ناراحت اس

ادامه مطلب  

 

از توی کوچه صدای شیون می آید .  صدای آهنگم را بلند میکنم ولی صدای گریه شان انگار دارد توی مغزم پلی میشود . مامان گریه میکند ، بابا راه میرود و فحش میدهد ، علي هی میگوید تف به این روزگار و محمود که معنی از دست دادن را میداند هی میرود پشت پنجره و هی به من میگوید بیچاره بچه هاش ... من دارم فریدون اسرایی گوش میکنم و توی دلم عزاداری میکنم برایش . برای تمام زن هایی که اینطور مظلومانه مردند و به هیچ جای دنیا برنخورد . توی خانه ی ما هر کس برای چیزی ناراحت اس

ادامه مطلب  

خونه  

اونجا بالشها؛ نرمتر و پتوها گرمترند! خونه بابا همون جاییه که کلیدش رو هیچکس نمیتونه ازت بگیره ! همون جایی که چه ساعت ۳صبح بیای چه ساعت۳عصر از آمدنت خوشحال میشوند...درش ۲۴ساعت شبانه روز برای تو باز است...همون جایی که وقتی میگوینددلتنگ اند,واقعا دلتنگ اند...همون جایی ک سر یخچالش میروی و هرچی میخواهی میخوری.همون جایی ک حتی اگر هوس کمیاب ترین خوراکی ها را هم کنی برایت می آورند.همون جایی ک همه دعوایت میکنن و غر میزنند تا غذایت را تا آخر بخوری . همون ج

ادامه مطلب  

خونه  

اونجا بالشها؛ نرمتر و پتوها گرمترند! خونه بابا همون جاییه که کلیدش رو هیچکس نمیتونه ازت بگیره ! همون جایی که چه ساعت ۳صبح بیای چه ساعت۳عصر از آمدنت خوشحال میشوند...درش ۲۴ساعت شبانه روز برای تو باز است...همون جایی که وقتی میگوینددلتنگ اند,واقعا دلتنگ اند...همون جایی ک سر یخچالش میروی و هرچی میخواهی میخوری.همون جایی ک حتی اگر هوس کمیاب ترین خوراکی ها را هم کنی برایت می آورند.همون جایی ک همه دعوایت میکنن و غر میزنند تا غذایت را تا آخر بخوری . همون ج

ادامه مطلب  

Keep Smailing  

من نمیدانم !
درکم از تاثیر گریه ام بر مادر.
و لبخند غمم بر پدر .. 
هیچ است 
اما . میتوان فهمید که چه آشوبیست در دلشان
وقتی که  غمی بر دل داری ..
#خودخواه_نباشیم
بخند در جوارشان که لبخندت در کنارشان همچون جواهری با ارزش است 
 
پ.ن: در خلوتت گریه کن :) فقط ناموسا بپا بابا و مامان نبیننت خدایی ناراحت میشن 
توعم هرکز خودتو نمیبخشی..
 

ادامه مطلب  

همه چی همه جا یاد توست  

دیروز چادر جدید خریدم بیمارستان که بودم یه کم خراب شد وقت نشد بگیرم اصلا مدرسه که این چند روزه رفتم گیر کرد به میز پاره شد از این کارمندیا گرفتم ساده داشتم. اومدنی خونه یاد بابا کردم همیشه خریدامون نشونش میدادیم کلی تعریف میکرد و میگفت مبارکه. کل شهر خاطره هستش برام. باید بنویسم تا آروم بشم.

ادامه مطلب  

همه چی همه جا یاد توست  

دیروز چادر جدید خریدم بیمارستان که بودم یه کم خراب شد وقت نشد بگیرم اصلا مدرسه که این چند روزه رفتم گیر کرد به میز پاره شد از این کارمندیا گرفتم ساده داشتم. اومدنی خونه یاد بابا کردم همیشه خریدامون نشونش میدادیم کلی تعریف میکرد و میگفت مبارکه. کل شهر خاطره هستش برام. باید بنویسم تا آروم بشم.

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1