تمامي مطالب موجود در اين سامانه از وب سايت هاي ديگر و بدون دخالت انساني جمع آوري شده , لذا تمام مسئوليت آنها بر عهده وب سايت منبع ميباشد. مطالب مغاير با قوانين جمهوري اسلامي ايران را از طريق بخش تماس با ما به ما اعلام کنيد.


تازه ترین مطالب
تبلیغات


مرثیه سبک دار شهادت حضرت زهرا،شاعر رسول چهارمحالی(ساقی  

مرثیه ماتم حضرت زهراشاعر و مداح اهل بیت رسول چهارمحالی(ساقی)...............................واویلا آه وصد واویلا (3)...............................ببین دلم که بی تابه،چشای من که بی خوابهز داغت ای گل یاسم،لبام مرثیه می خونه(2)
ز داغ تو دلم پر غم،می خونه مرثیه واسه غم،که جام من رو پر کرده
به یاد کوچه و غم تو،جنین رفته از تن تو،غم این دل و پر کرده
تو روضه ها دلم شده غم،با بچه هات شده جای غم،شده زینب تو زیب غم
خونه دار منه گل من،تسلا می ده این دل من،می خواد بشه تسلای غم
روی لبش رو

ادامه مطلب  

سوز چوخ، وقت يوخ  

مادر شوهرم می گوید هروقت مادرشوهرش از خانه اش می رفته، می گفته " عروس، من رفتم. حقم را حلال كن".و مادرشوهرم هروقت از پیش ما می رود به من می گوید" الناز، من رفتم. حق منو حلال كن".و هربار با شنیدن این جمله بغضی به بزرگی یك توپ را با یك وضعی در گلو فرو می دهم و انقدر به خودم فشار میاورم تا اشك در چشمانم جمع نشود كه اگر اشكم جاری شود، خودم جمع نشوم!مخلص كلام، رفتن مهمان دردناك است. ولی خوشحالم به خوشحالی و سلامتی مهمان ها...امید كه تمامی بیماران از درد ر

ادامه مطلب  

نمايشگاه ماشين تهران  

امروز حدودای ساعت ١٠-٩:٣٠ بود كه حس كردم انرژی اصلا ندارم! با اینكه دیروز جمعه رفته بودم برف بازی، اما شرایط اخیر طوری بود كه یه حالت كسل و عنق بهم داده بود. از خانم راسخی خواستم اجازه بده برم بهداری كل تا در مورد عید نوروز با جناب سروان صحبت كنم. قضیه اینه كه ظاهرا كل عید میخوان مارو نگه دارن!!!! حالا رفتم ببینم راهی داره یه هفته رو برم یه هفته نرم یا نه. شرایط مثبت بود، باید دید.بعد كه برگشتم از خانم راسخی خواستم اجازه بده برم. اجازه هم دادن. تو ر

ادامه مطلب  

نمايشگاه ماشين تهران  

امروز حدودای ساعت ١٠-٩:٣٠ بود كه حس كردم انرژی اصلا ندارم! با اینكه دیروز جمعه رفته بودم برف بازی، اما شرایط اخیر طوری بود كه یه حالت كسل و عنق بهم داده بود. از خانم راسخی خواستم اجازه بده برم بهداری كل تا در مورد عید نوروز با جناب سروان صحبت كنم. قضیه اینه كه ظاهرا كل عید میخوان مارو نگه دارن!!!! حالا رفتم ببینم راهی داره یه هفته رو برم یه هفته نرم یا نه. شرایط مثبت بود، باید دید.بعد كه برگشتم از خانم راسخی خواستم اجازه بده برم. اجازه هم دادن. تو ر

ادامه مطلب  

چرا فلسطین "مسئله اول جهان اسلام" است؟  

در چند سال اخیر متأسفانه جهان اسلام با عملکرد تکفیری‌ها بین دو اسلام لیبرالی و اسلام تکفیری به شکلی قرار گرفته که حق مردم فلسطین در بازگشت به سرزمین خودشان به حاشیه رفته است.


 جمهوری اسلامی ایران از گذشته تا به امروز حامي ملت مظلوم فلسطین  بوده است و این حمایت‌ها باعث شده ملت مظلوم فلسطین بتوانند با روحیه بهتری در مقابل ظلم و کشتار رژیم اشتغالگر صهیونیست مقاومت کنند. 
 منبع: اخبار روز

ادامه مطلب  

چرا فلسطین "مسئله اول جهان اسلام" است؟  

در چند سال اخیر متأسفانه جهان اسلام با عملکرد تکفیری‌ها بین دو اسلام لیبرالی و اسلام تکفیری به شکلی قرار گرفته که حق مردم فلسطین در بازگشت به سرزمین خودشان به حاشیه رفته است.


 جمهوری اسلامی ایران از گذشته تا به امروز حامي ملت مظلوم فلسطین  بوده است و این حمایت‌ها باعث شده ملت مظلوم فلسطین بتوانند با روحیه بهتری در مقابل ظلم و کشتار رژیم اشتغالگر صهیونیست مقاومت کنند. 
 منبع: اخبار روز

ادامه مطلب  

18  

بدترین حال رو دارم. پریروز "ا" رو دیدم. خوب بود. اما تحت تاثیر حرفای اطرافیان ریدم به همه چی.چکار میکردم خب؟! اونا باید منو واسه دیدنش میبردن.من که تو تهران نمیتونم جایی برم!خلاصه دیشب با دلخوری و ناراحتی و اعصاب داغون ازش خداحافظي کردم.اونم منو تو تلگرام بلاک کرد!هه.
دیگه واسه هیچکس تره هم خورد نمیکنم.مخصوصا آدمای معروف و احمق و کوته فکری مثل این.لعنت به من.حالم از خودم بهم میخوره.لعنت به همه چی.اه!
+من هنوز تهرانم. . . خسته ام خسته 

ادامه مطلب  

برف, ای پی اف ال  

داره برف میاد,ی برف سنگین و خوشگل,آتنا و اسما و بهمن تو گروه دارن برنامه می چینن ک با استاد برن قهوه! امین همون اول گف ک من جمعه ها در خدمت خونوادم 
منم حرفی نزدم,حوصله شونو ندارم,بدون امین ی حس بی پناهی و تنهایی میکنم اگه برم. همشون بی تفاوت و ب فکر خودشونن و خب من تنها حامي ک داشتم وقتی نیسدیگه واسه چی برم؟! 
دلم میخواس الان تو برفا بودم,مستر تبلیغ با خانومش دیشب تو حرم عکس گذاشت,امروزم عکس تو برفا . دوتاشون دوس داشتنین ,کاش امینم دست از این لجبا

ادامه مطلب  

پدر  

داشتم برای اخرین بار به ماه نگاه میکردم قبل از اینکه قصه این شب سیاه را در این کوچه تمام کنم، به شبی فکر میکردم مثل امشب که تو برای اخرین بار تماشایش کرده بودی و برای اخرین بار قدمهایت را روی سنگفرش همین کوچه گذرانده بودی، سردت بود دستهایت را کنار استینت پنهان کرده بودی و مثل همیشه بعداز کلی پیاده روی به در خانه رسیده بودی کلید انداخته بودی رسیده بودی به خانه گفته بودی: سرد است هوا چه سرد است، یخ زدیم، و من گفته بودم مادر گفته بود: خب چرا کا

ادامه مطلب  

برای تو مینویسم  

دردناک ترین خداحافظي آن است که گفته نشود
مینویسم برای تو که از دردت بکاهم
بی خداحافظي نمیروم 
چه دردیست پیرشدن در خم پس کوچه های انتظار
من درد محبت را هرگز به تو نسپردم
این عقده دیرین را می دانی و می دانم
بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی
 این قصه غمگین را می خوانی و می خوانم
می روم
برای تو می روم
رفتنم مصلحتی نیست
بدان
مجبورم
ماندنم برایت دردآورتر است
میروم در حالیکه تکه های قلبم و ذرات وجودم جا مانده است
از خودم کنده شدم
میروم
برای آرامش تو
م

ادامه مطلب  

حواست نيست  

حواسم هست، كه حواست نیست. تو خیلی وقته نیستی و من، خیلی وقته برای دیدنت، خاطره ها رو پیاده روی می كنم! تو واسه نبودن، فقط خداحافظي نكردی... مگه رفتن به چی می گن؟ مگه دل كندن چطوریه؟ همینكه تووی حافظه كوتاه مدتم، هیچ اثری از تو نیست، همینكه تمام شهر برام جای خالی شده، همینكه تووی خیابونا، دنبال یكی شبیهت می گردم... یعنی حواسم بهت هست... یعنی حواست بهم نیست...

ادامه مطلب  

پایان سربازی؛ آغاز دوباره شخصی گری  

چهارشنبه ؛ آخرین روز خدمت       ساعت  22:15
امروز روز مهمی برای من بود. روزی که سربازی رو تموم کردم. روزی که یکی از مهمترین مقاطع زندگی من به پایان رسید. روزی که سرآغاز فصل دیگه ای از سرنوشت من بود، روز آغاز دوباره شخصی گری...
روز دوشنبه از موقعیت اومدم پایین. داستان اون روز هم برای خودش جالب بود! علیرضا مریض شده بود و توی سنندج مونده بود. فرمانده مون بسیار تأکید داشت که تا اون نیومده جای تو، تو حق نداری بیای پایین. اما از شانس ما اون روز تعطیل بود

ادامه مطلب  

پایان سربازی؛ آغاز دوباره شخصی گری  

چهارشنبه ؛ آخرین روز خدمت       ساعت  22:15
امروز روز مهمی برای من بود. روزی که سربازی رو تموم کردم. روزی که یکی از مهمترین مقاطع زندگی من به پایان رسید. روزی که سرآغاز فصل دیگه ای از سرنوشت من بود، روز آغاز دوباره شخصی گری...
روز دوشنبه از موقعیت اومدم پایین. داستان اون روز هم برای خودش جالب بود! علیرضا مریض شده بود و توی سنندج مونده بود. فرمانده مون بسیار تأکید داشت که تا اون نیومده جای تو، تو حق نداری بیای پایین. اما از شانس ما اون روز تعطیل بود

ادامه مطلب  

مذهبی : شعر بی نقطه در وصف حضرت زهرا (س)  

شعر بی نقطه در وصف حضرت زهرا (س)
سر در گم سرّ سحرم مادر گل ها دل مردۀ اسرار درم مادر گل هاای محور درد همه ی عالم وآدمای هالۀ احساس وکرم مادر گل هاهم اسوۀ مهر و مدد و گوهر علمیهم سورۀ طاهای حرم مادر گل هاعلامه دهری وسراسر همه عدلیای حامي و امدادگرم مادر گل هادر معرکه گل کرده همی آه کلامیگاهی سر و گاهی کمرم مادر گل هاای ماه دل آرای علی در دم مرگم دل گرم طلوعی دگرم مادر گل ها 

ادامه مطلب  

خداحافظی  

امشب کلی براش گریه کردم
همه عکساشو پاک کردم
شمارشو پاک کردم
اس ام اساشو خوندم و اشک ریختم
کاش اینجوری نمیشد
شاید یروز اینجارو بخونه
من دوسش داشتم
لحظه ای نبود تو این روزا که بهش فکر نکنم
اما چیزایی دیدم که دلم به درد اومد
خیلی دوسش دارم
واسه همین از زندگیش رفتم بیرون
بودنمون کنار هم نابودمون میکرد
خیلی تلاش کردیم
الان که دارم اینارو مینویسم اشک میریزم
دلم براش تنگ شده
خیلی
خیلییییی
ولی همه چیزو پاک کردم
همیشه ازش به نیکی یاد میکنم
بهترین آد

ادامه مطلب  

دوفنجان ...  

وصیت کرده ام بعد از مرگم؛
همراه مندو تا فنجان چای هم دفن کنند!!شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید...به هر حال دلخوری ها کم نیست از بندگانشهمان هایی که بی اجازه وارد شدندخودخواهانه قضاوت کردندبی مقدمه شکستندو بی خداحافظي رفتند...

ادامه مطلب  

374  

 
من نه آدم خداحافظي ام نه آدم قهرهای طولانی، من نه محبت هایی برای دوست داشتن میخواهم نه دوست داشتن هایی برای محبت، من نه آنقدر مغرورم که کسانی که دوستشان دارم را به حال خودشان رها کنم و نه آنقدر از غرورم میگذرم که به من برچسب اضافی بودن را بزنند... من در دنیای خودم رها شده ام، من آنقدر کسی را دوست دارم که برای رضایتش از خودم میگذرم و کسانی را در اطرافم دارم که هیچگاه نخواستم محبتم را از ته قلبم نشانشان بدهم، من آدم سکوتم، در یک جایی که کل زندگی

ادامه مطلب  

 

اولین روز حضورت در کنار بچه‌ها رو به خوبی به خاطر دارم. بارونی بلندی پوشیده بودی؛ به همراه کلاه لبه داری که تا مدت ها جزء شخصیتت شده بود. شش سال تمام چرت و پرت گفتی و سر امتی رو بردی (لول)، اسپویلم کردی، کل‌کل کردیم و خندیدیم.
سه سال وقت خداحافظي گفتی «مرسی که منم دعوت کردی. دوستت دارم و مواظب خودت باش.»
سه سال جواب دادم. «ممنون از خودت که اومدی. دلم برات تنگ شده بود و منم دوستت دارم.»
حقیقت روابط من با آدم‌ها، تولدی که برات گرفتم، بچه‌ها و دیگر

ادامه مطلب  

DONE  

بیشترین مشغولیت و درگیری های من و دوستم در سال نود و پنج به تخریب و مرمت و بازسازی و تزیینات داخلی سه دستگاه آپارتمان گذشت! آخری، متعلق به یكی از دوستان بود كه با اعتماد كامل منزلش را در اختیار ما گذاشت...شاید در این سال حادثه غیرقابل پیش بینی هم نماند كه بر سر ما نیاید...قشنگترین شان تولد دختركی به نام باران بود كه گام به گام از دوران جنینی تا چهارماهگی با مادرش و من همراهی و صبوری كرد...به هرحال من كه به امید دوستم كه دید مهندسی قوی دارد و مدیری

ادامه مطلب  

DONE  

بیشترین مشغولیت و درگیری های من و دوستم در سال نود و پنج به تخریب و مرمت و بازسازی و تزیینات داخلی سه دستگاه آپارتمان گذشت! آخری، متعلق به یكی از دوستان بود كه با اعتماد كامل منزلش را در اختیار ما گذاشت...شاید در این سال حادثه غیرقابل پیش بینی هم نماند كه بر سر ما نیاید...قشنگترین شان تولد دختركی به نام باران بود كه گام به گام از دوران جنینی تا چهارماهگی با مادرش و من همراهی و صبوری كرد...به هرحال من كه به امید دوستم كه دید مهندسی قوی دارد و مدیری

ادامه مطلب  

 

صبح ساعت هشت تحلیلی داشتم.فقط منو کرمانشاهانی بودیم.احتمالا درسش حذف میشه.اومدم خوابیدم تا ساعت 12.اماده شدم کلاس داشتم ساعت 1تا5..دربی استقلال برد..ساعت پنج تقریبا با محمدرضا رفتم سمت رستوران رز سفید..برای کار..شرایطش جور نبود.چنجا دیگ هم رفتیم..بعدش رفتیم بازار خرید کردیم.میوه و تره بار خریدیم.بعدش رفتیم شیرموز بستنی خوردیم.بعدش دربست گرفتیم اومدیم س راه..گفتم بریم دریا؟محمدهم قبول کرد.تا ساحل دانشگاه رفتیم ترسناک بود برگشتیم رفتیم پارکینگ

ادامه مطلب  

مهدی  

امروز تولد برادر زادم بود، 
"مهدی"
خیلیییی دلم براش تنگ شده بود ، دلم میخواست روز تولدشو بهش تبریک بگم، پارسال هم بهش زنگ زدم اما موفق نشدم باهاش صحبت کنم، ولی امشب دقیقا جلوی ضریح بودم که یادم اومد امروز تولدشه، شماره ی مادرشو گرفتم، دلم برای اونم تنگ شده بود خوشحال شدم که صداشو شنیدم، بعد گفتم گوشی رو بده به مهدی، به نظرم خوشحال شده بود ، بهش تبریک گفتم و گفتم که دوستش دارم، مونده بود چی بگه طفلکی، ی کم حرف زدیم و خداحافظي کردم، گوشی رو که گ

ادامه مطلب  

مهدی  

امروز تولد برادر زادم بود، 
"مهدی"
خیلیییی دلم براش تنگ شده بود ، دلم میخواست روز تولدشو بهش تبریک بگم، پارسال هم بهش زنگ زدم اما موفق نشدم باهاش صحبت کنم، ولی امشب دقیقا جلوی ضریح بودم که یادم اومد امروز تولدشه، شماره ی مادرشو گرفتم، دلم برای اونم تنگ شده بود خوشحال شدم که صداشو شنیدم، بعد گفتم گوشی رو بده به مهدی، به نظرم خوشحال شده بود ، بهش تبریک گفتم و گفتم که دوستش دارم، مونده بود چی بگه طفلکی، ی کم حرف زدیم و خداحافظي کردم، گوشی رو که گ

ادامه مطلب  

یاد تو همیشه اینجاس،  

چی‌ می‌شد اگه آدما به جای راه رفتن، پرواز می‌کردن؟ یا اصلا آبزی بودن و محل رفت و آمدشون، دریا واقیانوس بود. شاید اینجوری مجبور نبودن با هر قدمی که بر‌می‌دارن، یاد خاطرات لعنتی‌شون بیفتن. اونوقت سنگ‌فرش هیچ کوچه‌ای، درخت هیچ خیابونی، غروب هیچ جاده‌ای، آدما رو از پا در نمی‌آورد. بنظرم کوچه، خیابون، جاده، اینا بدترین دستاوردهای بشر هستن.
این حافظه‌ی بلند مدت، انقدر سادیسم داره که اگه بعد از صدسال از یه خیابون بگذری، قدم به قدم خاطرات ک

ادامه مطلب  

یاد تو همیشه اینجاس،  

چی‌ می‌شد اگه آدما به جای راه رفتن، پرواز می‌کردن؟ یا اصلا آبزی بودن و محل رفت و آمدشون، دریا واقیانوس بود. شاید اینجوری مجبور نبودن با هر قدمی که بر‌می‌دارن، یاد خاطرات لعنتی‌شون بیفتن. اونوقت سنگ‌فرش هیچ کوچه‌ای، درخت هیچ خیابونی، غروب هیچ جاده‌ای، آدما رو از پا در نمی‌آورد. بنظرم کوچه، خیابون، جاده، اینا بدترین دستاوردهای بشر هستن.
این حافظه‌ی بلند مدت، انقدر سادیسم داره که اگه بعد از صدسال از یه خیابون بگذری، قدم به قدم خاطرات ک

ادامه مطلب  

خدا حافظ بچه ها  

" ای کاش هر معلمی در پایان سال به خودش نیز منصفانه نمره می داد"
امروز دلم گرفته مثل اینکه حسابی دلتنگ بچه هاست چه زود گذشت با بعضی از بچه ها سه سال پی در پی کلاس داشتم و شاهد قد کشیدن و بزرگ شدنشان بودم و بالاخره زمان خداحافظي فرا رسید . نمرات ترم را رد کردم . نمرات بچه ها خوب شد نمیدانم اگر قرار بود دانش آموزانم به من نمره بدهند چند میگرفتم و مهمتر از آن پروردگار مهربانم به من چه نمره ای داده است ؟
خدا کند من و تمام همکارانم نمره قبولی را بیاوریم

ادامه مطلب  

خدا حافظ بچه ها  

" ای کاش هر معلمی در پایان سال به خودش نیز منصفانه نمره می داد"
امروز دلم گرفته مثل اینکه حسابی دلتنگ بچه هاست چه زود گذشت با بعضی از بچه ها سه سال پی در پی کلاس داشتم و شاهد قد کشیدن و بزرگ شدنشان بودم و بالاخره زمان خداحافظي فرا رسید . نمرات ترم را رد کردم . نمرات بچه ها خوب شد نمیدانم اگر قرار بود دانش آموزانم به من نمره بدهند چند میگرفتم و مهمتر از آن پروردگار مهربانم به من چه نمره ای داده است ؟
خدا کند من و تمام همکارانم نمره قبولی را بیاوریم

ادامه مطلب  

64  

دیگه نمینویسم
یعنی روزام انقد داغون شده که حالشُ ندارم
نمیخام چیزای بد ثبت شه
همه ی توکلم به خدایی که همیشه کنارمه
همه زندگیمو مدیون خدام
مطمئنم روزای خوبم در راهِ
همه ی نگرانیمم عملِ بابامه
ده روز دیگه بستری میشه
خلاصه دعام کنید که خیلی محتاجم
وبُ  حذف نمیکنم
چون بهترین دوستامُ دارم
شاید ی روزی برگردم
فعلا خدانگهدار
حلالم کنید دوستیا
صبورانه جان پیشاپیش نامزدیتو تبریک میگم عزیزم
الهی که به بهترینا برسی گلم
نرگسم ممنونم که میومدی میخوند

ادامه مطلب  

64  

دیگه نمینویسم
یعنی روزام انقد داغون شده که حالشُ ندارم
نمیخام چیزای بد ثبت شه
همه ی توکلم به خدایی که همیشه کنارمه
همه زندگیمو مدیون خدام
مطمئنم روزای خوبم در راهِ
همه ی نگرانیمم عملِ بابامه
ده روز دیگه بستری میشه
خلاصه دعام کنید که خیلی محتاجم
وبُ  حذف نمیکنم
چون بهترین دوستامُ دارم
شاید ی روزی برگردم
فعلا خدانگهدار
حلالم کنید دوستیا
صبورانه جان پیشاپیش نامزدیتو تبریک میگم عزیزم
الهی که به بهترینا برسی گلم
نرگسم ممنونم که میومدی میخوند

ادامه مطلب  

معرفی کتاب "پیر دختر"  

 
عنوان کتاب: پیر دختر
نویسنده: انوره دوبالزاک
مترجم: محمد جعفر پوینده
محل نشر: تهران
ناشر: اشاره
سال نشر: 1383
 این کتاب از طرف مترجم چنین تقدیم شده است:
تقدیم  به اصغر، مسعود و جهانبخش سرفراز که مظهر انسانیت و ایثارند و به افتاب که در کویر زادگاهم به وجودم گرما بخشید و اینک شادی زندگانیم گشته است.
برشی از پیشگفتار کتاب پیر دختر:
   سده نوزدهم ، سده انقلاب ها و نابغه هاست، دوران به گور سپردن لاشه پوسیده فئودالیسم، اشرافیت و کلیسای حامي آنان که ب

ادامه مطلب  

 

تنها چیزی که این روزا میتونه خوشحالم کنه دون پاشیدن ولسه گنجشکاست . یه ظرف بزرگ گندم گذاشتم روی میز کنار دستم و صبح به صبح یه مشت میپاشم رو بالکن اتاقم . بعد گوش تیز میکنم تا صدای نوک زدناشونو بشنوم . فکر کنم حداقل پنج شیش تا باشن . تا حالا موقع دون خوردن نگاهشون نکردم . دوس ندارم بترسونمشون . راستی شنیدین میگن گرد مرگ نشسته بود رو تنش ؟  پارسال با مسی رفته بودیم بیرون. وقتی داشتیم برمیگشتیم دم در وایسادیم برای خداحافظي یهو یه صدای جیغ مانند شنی

ادامه مطلب  

 

تنها چیزی که این روزا میتونه خوشحالم کنه دون پاشیدن ولسه گنجشکاست . یه ظرف بزرگ گندم گذاشتم روی میز کنار دستم و صبح به صبح یه مشت میپاشم رو بالکن اتاقم . بعد گوش تیز میکنم تا صدای نوک زدناشونو بشنوم . فکر کنم حداقل پنج شیش تا باشن . تا حالا موقع دون خوردن نگاهشون نکردم . دوس ندارم بترسونمشون . راستی شنیدین میگن گرد مرگ نشسته بود رو تنش ؟  پارسال با مسی رفته بودیم بیرون. وقتی داشتیم برمیگشتیم دم در وایسادیم برای خداحافظي یهو یه صدای جیغ مانند شنی

ادامه مطلب  

خداحافظی  

به نقل از کانال گاه نوشت خانوم میم(دوست خوبم ترنم م)
هو الاول و الآخر
بزرگی میگفت: هر وقت مجبور شدی موضوعی ساده را پنهان کنی بدان یک جای کارت میلنگد.  حالا شده است حکایت last seen recently های تلگرامی‌مان.   انقدر دارد زمان آنلاین بودن‌های وقت و بی وقت مان زیاد میشود که برای فرار از فهمیدن دیگران، تلگرام را طوری تنظیم میکنیم که کسی نفهمد تا فلان ساعت از نیمه شب هم گوشی بدست خیره شده ایم به این صفحه‌ی مجازی!   یا میترسیم کسی ببیند آنلاین هستیم و پیام ب

ادامه مطلب  

خداحافظی  

به نقل از کانال گاه نوشت خانوم میم(دوست خوبم ترنم م)
هو الاول و الآخر
بزرگی میگفت: هر وقت مجبور شدی موضوعی ساده را پنهان کنی بدان یک جای کارت میلنگد.  حالا شده است حکایت last seen recently های تلگرامی‌مان.   انقدر دارد زمان آنلاین بودن‌های وقت و بی وقت مان زیاد میشود که برای فرار از فهمیدن دیگران، تلگرام را طوری تنظیم میکنیم که کسی نفهمد تا فلان ساعت از نیمه شب هم گوشی بدست خیره شده ایم به این صفحه‌ی مجازی!   یا میترسیم کسی ببیند آنلاین هستیم و پیام ب

ادامه مطلب  

بانو سیمیمن بهبهانی  

وصیت کرده ام بعد از مرگم 
همراه من دو تا فنجان چای هم دفن کنند
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید 
به هر حال دلخوریها کم نیست از بندگانش ...
همان هایی که بی اجازه وارد شدند 
بی مقدمه شکستند
و 
بی خداحافظي رفتند ...!
" بانو سیمیمن بهبهانی "

ادامه مطلب  

بانو سیمیمن بهبهانی  

وصیت کرده ام بعد از مرگم 
همراه من دو تا فنجان چای هم دفن کنند
شاید صحبت های من با خدا به درازا کشید 
به هر حال دلخوریها کم نیست از بندگانش ...
همان هایی که بی اجازه وارد شدند 
بی مقدمه شکستند
و 
بی خداحافظي رفتند ...!
" بانو سیمیمن بهبهانی "

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1 
ورود به کانال تلگرام